به‎مناسبتِ زادروزم

چیزی هست که باید یک‎بار نوشته شود. چیزی که فقط همان یک‎بار می‎تواند نوشته شود.

***

بارها با خودم فکر کرده‎ام ما داریم چه غلطی می‎کنیم؟ چه تفاوتی میانِ کسی که هدفِ ویژه‎ای از زیستن ندارد و کسی که برایِ رسیدن به چیزی تلاش می‎کند، وجود دارد؟ مثلاً منی که تمامِ وقتم را صرفِ دیدن و خواندن و نوشتن کرده‏ام، آیا رجحانی بر فلان رفیقم دارم که تا لنگِ صبح بیدار است و تا لنگِ شب خواب، و سایرِ اوقات مشغولِ جستجوهایِ بی‎سروتَهِ اینترنتی و خوردن چرب‏ترین غذاها است، دارم؟ پاسخ چیست؟ نکند وقفِ امری شدن، عملی ستایش‎برانگیز است؟ این «ستایش‎بازی‎ها»، این جشنواره‎ها، این رقابت‎ها و حسادت‎ها، آیا یک مُشت بازیِ سرگرم‎کننده برایِ غفلت از مرگ نیست؟

اگر کسی به من بگوید داشتنِ هدفی ویژه در زندگی، وجهِ ممیّزۀ آدم‎ها با یکدیگر است، قطعاً یا نادان است، یا شیّاد و رمّال. این کافی نیست. رفیقِ من بهتر از من برایِ زندگی‎اش برنامه دارد، هرچند خودش از آن بی‎خبر باشد. او تا لنگِ صبح بیدار است و تا لنگِ شب، خواب. سایرِ اوقاتش به جستجوهایِ اینترنتی، غذا پختن، غذا خوردن، و معاشرت با دوست‎دختری می‎گذرد که او را انتخاب کرده، چون «خنگ» است و سؤالی برایش پیش نمی‎آید. آیا من که تا نیمه‎شب بیدارم و از آن طرف با کمتر از 6 ساعت خواب، برنامۀ خواندن، دیدن و نوشتنم آغاز می‎شود، تازه هیچ دوست‎دخترِ خنگی هم ندارم، از او یک گام جلوترم؟ من گُه خورده باشم.

چه کسی می‎تواند تفاوتِ مسافتِ طیشده توسّطِ دونده‎ای که دورِ زمینِ فوتبال می‎دود و آن داوری که همان‎جا پرچم‎به‎دست ایستاده را محاسبه کند؟ این‎دو سرانجام در یک نقطه ایستاده‎اند و آن دویدن‎ها در دنیائی که گِرد است، هرگز به‎حساب نمی‎آید. فرض کنید آن خطِّ پایان که بر خطِّ آغاز هم منطبق است، همان مرگی باشد که رویِ تولّدِ ما چنبره زده است. کدام مادرجندۀ فیلسوف‎نمائی می‎تواند مدّعی شود آن کسی که رویِ خطِّ آغاز دراز کشیده از آن کسی که برایِ رسیدن به پایانِ آن خطِّ آغاز تلاش می‎کند، عقب‎تر یا جلوتر است؟ تراژدیِ دونده این است که برایِ رسیدن به خطِّ پایان تلاش هم می‎کند! مسافت هم اینقدر کم است که کسی نیست که به خطِّ پایان نرسد. جوردانو برونو خیلی احمق بود که پایِ اثباتِ گِردیِ زمین خودش را به‎گا داد. گالیله کمی کمتر، ولی او هم احمق بود. این که اثبات نمی‎خواست.

شون پِن (Sean Penn) در فیلمِ We’re No Angels می‎گوید «آیا خدا مهربان است؟ من نمی‎دانم. آیا باید به ‎او ایمان داشت؟ من نمی‎دانم. ولی برایِ هر کسی در دنیا چیزی وجود دارد که به او آرامش می‎دهد. اگر آن چیز خداست، به او ایمان داشته باشید.» من اصلاً نمی‎دانم این خدا هست یا نیست. از سفسطه‎هایِ منکران و قائلان به وجودِ خداوند هم عذاب می‎کشم. من فقط می‎دانم این وسط چیزی که آن آرامشِ موعود را همراه داشته باشد، برایِ من وجود ندارد. تلاشِ آدمی و پاره شدنِ او در وانفسایِ گِردِ زندگی را هم ارزشِ افزوده نمی‎دانم. یک چیزی به اسمِ مرگ وجود دارد که سایه‎اش را از رویِ سرِ من بر نمی‎دارد. چطور می‎توان نمُرد؟ کامو علیهِ رحمه معتقد به طغیان بود، ولی خودش در یک تصادف مُرد! تِنِسی ویلیامز که عمری در سرگشتگی و عذاب بود، با یک تشتکِ نوشابه ریقِ رحمت را سر کشید. سارتر تا آخرش لوچ ماند، ولی او هم آخرش مُرد.

آدم وقتی فکرش را می‎کند که این «طغیان» چاره‎ساز خواهد بود، دلش خنک می‎شود. اساساً من کامو را دوست دارم، چون فقط طرحِ مسئله نکرد، برایِ مسئله‎اش پاسخی هم آورد؛ امّا گمانم خودش هم خوب می‎دانست که این پاسخ، خودش مسئله‎ای لااقل - به بزرگیِ مرگ است. چطور باید طغیان کرد؟ مثلاً مثلِ کالیگولا ماه یا همان ناممکن را بخواهم؟ آیا این خودش یک‎جور بازیِ جدید است؟

***

پل کلودلِ (Paul Claudel) شاعر به خواهرش کمیل کلودلِ (Camille Claudel) مجسّمه‌ساز می‎گوید که دارد او را یعنی شاعر را - مهربانانه می‎نگرد. خواهرش می‎پرسد آیا این گناه است؟ پل می‎گوید چیزی به اسمِ گناه وجود ندارد.

***

اردیبهشت را دوست دارم. خودم هم اُردی می‎دهم تا بهشت از آنم شود! بیست‎ویکم زاده شدم.

  
نویسنده : هـ. ز.ز. ; ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳٩٠
تگ ها : شخصی

اکنون

یک خلأ وحشتناک وجود دارد
میان لحظۀ پس از زاده شدن
و لحظۀ پیش از مرگ
باقی انگار تحت اراده ای بی منطق استوار است
تحت لوای حرف هائی بی معنی پنهان است
و
کون ما هم که ای دریغ
همچنان لق است
1390/02/18

  
نویسنده : هـ. ز.ز. ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳٩٠
تگ ها : شعر من

آن سال‏ها

چه کسی می‎داند من هر روز محضِ دیدنِ زنِ خوش‎اندامی که در سوپرمارکتِ محل کار می‎کند، یک کیلومتر راهم را دور کرده‎ام؟ یا برایِ ندیدنِ فروشندۀ آن یکی دکّان، همین مسافت را دورِ خودم چرخیده‎ام تا با چشم‏هایِ کریهش چشمدرچشم نشوم؟ یا به او بارها خیانت کرده‎ام تا بدانم چقدر از خودم بدم می‎آید؟ این حرف‎ها را نمی‎توان برایِ کسی واگویه کرد. تا بگوئی، اوّل یک خیانتکاری، بعد یک دروغگویِ دغل‎باز، دستِ‎آخر هم یک دیوانه که قدم‎هایش را میشمارد و با دیگران همخوابگی می‏کند تا بداند چقدر دیدنِ زنی برایش مهم است و چقدر از خودش بدش می‎آید.

چگونه می‎توان برایِ دیدنِ زنی راه را هر روز دراز کرد، امّا دیوانه نبود؟ چگونه می‎توان با کسی دیگر همخوابگی کرد، اما در پیشگاهِ شریک، یک خائن، یک دروغگو نبود؟

هنوز مدرسه نمی‎رفتم که ذهنم مشغولِ این سؤال بود که ما ما آدم‎ها از کدام قبرستانی پایمان به اینجا باز شده؟ من از شکمِ مادرم؟ خب او از کجا؟ از شکمِ مادرش؟ خب مادرِ مادرم از کجا؟ بالاخره آن اوّلی از کجا؟ بعد مخم سوتِ بلبلی می‎زد و سرگیجه می‎گرفتم و دیگر به‎ش فکر نمی‏کردم. سیزده سال طول کشید تا فهمیدم نزدیک‎ترین روابطِ خانوادگی و دوستانه هم مانع از بروزِ بزرگ‎ترین دروغ‎ها نمی‎شود. هجده سال طول کشید تا بدانم باید شک کرد. نوزده سال طول کشید شاید کمی دیر باشد - تا بدانم می‎توان دگرارضائی کرد، خودارضائی کرد. چند سال بعد هم از خوداظهاری چیزهائی فهمیدم. بیست سال طول کشید تا توانستم با این موضوع کنار بیایم که آدم‎ها به موفّقیتِ یکدیگر حسادت می‎ورزند. بیست‎ودو سال طول کشید تا بدانم لیسانسه‎شدن با دیپلمه‎ماندن یک فرق‎هائی دارد، منتهی نه از آن فرق‎هائی که آدم‎هایِ دیپلمه در حسرتش می‎سوزند. فهمیدم که ورود به دانشگاه چیزی در آدم بیدار می‎کند که هرگز تا نرفته باشی، آن را نخواهی داشت. اگر کسی دانشگاه را تجربه نکرده باشد، این را می‎توان از تمام سکنات و وجناتش دریافت. بیست‌وسه سال طول کشید تا دانستم دروغ بدترین جرمِ انسان است. فهمیدم سکوت بدترین نوعِ خشونت است. فهمیدم ترس بزرگ‎ترین گناه است. بیست‎وچهار سال طول کشید تا به من ثابت شد آدم‎ها می‎توانند هر حماقت و رذالتی را موجب شوند، تنها بهاین دلیل که «وقت بگذرد». بیست‎وپنج سال طول کشید تا فهمیدم زندان با تصوّراتِ مردم زمین تا آسمان فرق دارد. فهمیدم که زندان جایِ آدم‎های پلید و گناهکار نیست، جایِ آدم‎هایِ بدبخت و درمانده است. تقریباً بیست‎وشش سال طول کشید تا فهمیدم معاشرت با آدم‎هایِ حسود، افسرده، متناقض [با خودِ آدم و با خود]، بدقول و بدهیکل [در قیاس با معیارهایِ خودِ آدم] فقط یک سود دارد، آن‎هم از دست دادنِ اعصاب و روان یا همان آرامش است. امروز می‎دانم که همۀ آدم‎ها زندگی می‎کنند تا بمیرند. هیچ‎یک از ایشان نمی‏خواسته زندگی کند تا زنده بماند. نخواسته باور کند که مرگ ساختۀ روحِ بی‎حوصلۀ ماست؛ مائی که به طرفه‎العینی حاضریم خودکشی کنیم.

شما چه چیزهائی فهمیده‎اید؟ سقراط‎بازی در نیاورید. حتماً می‎دانید او چه می‎گفت. می‎گفت من می‎دانم که هیچ نمی‎دانم. راستی، من امشب تمامِ نان‎هایِ لواش را یواش‎یواش خورده‎ام تا بهانه‎ای داشته باشم برایِ رفتن به سوپرمارکتِ محل.

  
نویسنده : هـ. ز.ز. ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٩
تگ ها : شخصی

9 اشتباه رایج در کاهش وزن

راستش محض تنوّع هم که شده، می‌خوام این پست یه‌کم راجع به باشگاه و مسائلِ مربوطه حرف بزنم. اگه خوشتون بیاد، باز هم از اینجور چیزا می‌نویسم. اگه بدتون بیاد، دیگه نمی‌دونم بنویسم یا ننویسم. امّا آقای پرشین‌بلاگ زحمت کشیدن از فیس‌بوک یاد گرفتن که برایِ مطالبِ ما لایک بذارن. حالا این لایک چطور به «می‌پسندم» ترجمه شده رو من نمی‌دونم؛ ولی فکر کنم «خوب بود» بهتر بود. یعنی قرار نیس که حتماً تحت‌اللفظی ترجمه کنیم که.

خلاصه عارضم خدمت رفقائی که قدم‌رنجه می‌فرمایند و یه کامنتی واسه دلِ این دل‌سوخته پرتاب می‌کنن، یه حالی هم به این «می‌پسندم» بدین. البته اگه پسندیدین‌ها! سایر رفقائی هم که به عنوانِ خوانندۀ خاموش می‌آن و به ما سر می‌زنن، اگه خوششون اومد، یه لایک بزنن اقلّاً ما دلمون خوش باشه چهار نفر به ما سر می‌زنن.

بریم سرِ اصلِ مطلب...

اوّل می‌خواستم از ناشرانِ برانداز حرف بزنم، ولی دیدم اونائی که از صفّارهرندی کتاباشون مجوّز گرفت و ممنوع شد، شدن برانداز؛ چه برسه به ما که از خودمون هم واسه نوشتن اجازه نمی‌گیریم. امّا همه این حرفا بهونه‌س. حوصلۀ نوشتن دربارۀ اون مورد رو نداشتم. این قسمت من می‌خوام براتون از اشتباهاتِ رایجِ خانما در ورزش حرف بزنم. این اشتباهات رو آقایون هم بسیار مرتکب می‎شن، پس خوندنِ این پست رو به همه توصیه می‌کنم. مطالب هم تقریباً دزدی هستن و قبلاً در مجلّۀ رزم به چاپ رفته‌ن (بر وزنِ همون «به گا رفته‌ن!»). حالا چرا به چاپ رفته‌ن، چون شما نخوندینشون. من مختصر و مفید به زبونِ خودم براتون بازنویسیشون کردم. البته بعضی جاها مجبور بودم توضیحاتِ تکمیلی بدم، چون یه ذرّه تجربۀ شخصی دارم. امّا مطالب تویِ ماتحتِ هم رفته‌ن و تفکیکِ حرفایِ من و خانمِ سوزان مندی کمی مشکل‌ئه. امّا این شما و این 9 اشتباهِ رایج:

 

1. من می‌خوام وزن کم کونم

شما وزن کم نکون، شما اون چربیا رو آب کون. خانما خیلی دوس دارن وزن کم کنن. چرا؟ چون مثلاً عروسی دعوتن. چون این بهشون اعتمادبه‌نفس می‌ده و شاید خیلی چیزایِ دیگه. اوّل اینکه هر یه کیلو وزنِ اضافه (یا همون چربی)، یعنی یه وزنۀ یه کیلوئی که به قلبتون بسته شده. این وزن کم کردنا که اصولاً مقطعی هستن، به همون سرعتی که اتّفاق افتادن، دوباره زرت بر می‌گردن سرِ جاشون. شما باید اوّل از هر چیز روشِ غذا خوردنتون رو عوض کنین. بعد از اون، باید ورزشایِ هوازی (مثلِ دوچرخه، الپتیکال، دویدن و ...) رو افزایش بدین. برایِ تغییرِ روشِ غذائیتون به حرفِ کسی گوش نکنین. یه‌راست برین پیشِ دکترِ تغذیه. برایِ کم کردنِ وزن عجله نکنین. بیشتر از سه کیلو در ماه می‌گن کلّی ضرر داره. والله اعلم.

2. من فقط یه کیلو اضافه کردم

نمی‌شه منکر شد که به اندازۀ آدمائی که می‌خوان لاغر شن، یه عدّه هستن که می‌خوان وزنشون بالا بره، ولی مستعد نیستن. باز هم می‌گم، اوّل برین پیشِ دکترِ تغذیه که غذا خوردنتون روال بشه. بعد از اون مصرفِ مکمّل‌هایِ غذائی رو توصیه می‌کنم. البته این مکمّل‌ها بدونِ ورزش جواب نمی‌دن. ضمناً، با مکمّل اگه زیاد آب بخورین، هیچ ضرری نداره. الکی فکر نکنین مکمّل ضرر داره. تویِ زیاد کردنِ وزنتون هم عجله نکنین. ماهی یه کیلو خیلی عالی‌ئه. یادتون بشه که عددِ وزن اولویتِ شما نیس، بلکه ظاهرتون مهم‌ئه. یعنی اینکه پوست استخون به‌نظر نیاین. پس حتماً ورزش کنین تا زیباتر به‌نظر بیاین. ورزش به افزایشِ حجمِ شما کمک می‌کنه.

3. باید رژیم بگیرم

برایِ اکثرِ خانما رژیم یعنی دو چیز: 1. پرخوری؛ 2. مرتاضِ هندی شدن. یعنی مرده‌شورِ این رژیم رو ببرن... چه فایده که شما چند روز یا چند هفته هیچی نخورین که وزنتون کم بشه؟ مگه می‌خواین توُ مسابقاتِ کشتی برین سرِ وزن‌کشی؟ بابا ول کنین این رژیم رو. شما چند وقت چیزی نمی‌خورین که مثلاً یه روزِ خاص بتونین فلان لباس رو بپوشین، بعد یهو زرت شروع می‌کنین همه چیز می‌کنین. اوّل اینکه شما وقتی این کار رو زیاد انجام بدین، به محضِ لخت شدنتون چندش‌آور به‌نظر می‌آین. چرا؟ چون این پوست از بس پر و خالی شده، شبیهِ شله‌زرد شده. پر از ترکایِ ریز و درشت‌ئه. سینه‌ها و ماتحتتون (به عنوانِ سـ.کسی‌ترین نقاط بدنتون) شل و وارفته به‌نظر می‌رسن. باز این جمله رو تکرار می‌کنم: برین پیشِ دکترِ تغذیه. بعد از رژیم هم اینقدر نخورین.

4. اگه کار داشتی من رویِ الپتیکال‌ام!

سوزان خانم معتقدن که ورزشایِ هوازیِ واقعی مثلِ دویدن، شنا کردن، طناب زدن و امثالهم خیلی بهتر از کار با الپتیکال‌ئه. من اینجا اشاره کنم با این هوایِ بیضوی که تهران داره، دویدن تویِ پارک و محیطایِ این مدلی نه تنها مفید نیس، که مضرّ هم هست. تویِ باشگاه هم بهترین دستگاهِ هوازی الپتیکال‌ئه. تردمیل به کمر خیلی فشار می‌آره و دوچرخۀ ثابت هم مفاصل رو اذیت می‌کنه. پیشنهاد می‌دم که اگه باشگاهتون فضایِ مناسبی داره، طناب زدن رو امتحان کنین. امّا هوازی رو باید با تمرینایِ با وزنه انجام داد.

5. چربی‌سوز می‌خوام

آخرین راهتون باید باشه. بدونِ مشورت با پزشک هم اصلاً طرفش نرین. ضرر داره خواهرِ من. خیلی ضرر داره. بعد هم اینکه، بدونِ ورزش اصلاً جواب نمی‌ده.

6. فقط سالاد می‌خورم

اوّل اینکه، سالاد نمی‌تونه تمامِ نیازِ بدنتون رو مرتفع کنه؛ بعد اینکه، بعضیا اینقدر سسِ سفید و نمک و از اینجور چیزا به سالادشون می‌زنن که فرقی با فست‌فود نداره. یه معاهده تنظیم کنین و توش بنویسین: فست‌فود ممنوع؛ کلّه‌پاچه ممنوع؛ سسِ سفید ممنوع؛ نوشابه ممنوع؛ نمکدون ممنوع؛ غذایِ چرب ممنوع؛ برنج از 4 عصر به‌بعد ممنوع؛ مشروب ممنوع؛ سیگار ممنوع.

سخت شد، نه؟ خب تناسب ساده نیس دیگه. اگه می‌تونین بازم به این معاهده اضافه کنین.

7. سعی می‌کنم صبحونه نخورم

می‌دونستین بعضی از بدنسازا برایِ افزایش وزن صبحونه نمی‌خورن؟ چون خوردنِ صبحونه باعث می‌شه سرِ وعده‌هایِ بعدی کمتر بتونن بخورن. صبحونه خیلی مهم‌ئه. بدن خواب بوده. نیاز به انرژی داره. تا 45 دقیقه بعد از بیدار شدن حتماً صبحونه بخورین.

8. می‌خوام چربی‌سوزیِ موضعی داشته باشم

اصلاً همچین چیزی امکان نداره. هرکی گفته دروغ گفته. شما هر قدر رویِ یه نقطه تمرکز کنین، باز نمی‌تونین دقیقاً همونجا رو آب کنین. باید بدونین وقتی وزنتون کم می‌شه که کالریِ وارد شده به بدنتون از کالری‌ای که می‌سوزونین کمتر باشه. و اینکه هرگز یه عضله رو هر روز تمرین ندین. مثلاً هر روز شیکم نرین. باید لااقل 48 ساعت بین تمرین دادنِ یه عضله به اون عضله استراحت بدین. چون اوّل خوب نتیجه می‌گیرین، ولی بعد دیگه هرچی زور بزنین فایده نداره. هوازی یادتون نره. و یادتون باشه که مهم‌ترین نکته، شیوۀ تغذیه‌س (چند بار تا حالا این رو گفتم؟).

9. با وزنه کار نمی‌کنم تا عضله نیارم!

شما نباید از دمبل بترسین. خیلی از مردا هم با دمبل عضله نمی‌آرن، چه برسه به شما. کار با وزنه به بدنتون فرمِ بهتری می‌ده. اون زن خفنا که عکساشون رو دیدین، کلّی هورمون و دارو مصرف می‌کنن. اصلاً مگه عضله آوردن ساده‌س؟ شما اگه خیلی می‌ترسین عضله بیارین (که نمی‌آرین)، تعدادِ حرکات رو به جایِ وزنِ وزنه‌ها زیاد کنین.

 

  
نویسنده : هـ. ز.ز. ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ دی ،۱۳۸٩
تگ ها : بدنسازی

سهمِ من

چاره چیست

اگر بهشت میانِ سینه‌هایِ تو باشد

و شیرِ مادر حرام

و تو مرا به یاد مادرم بیندازی

و من معصومیتِ مانده از نطفۀ مادرم باشم

و تقدیر حکم کند که من در بهشت باشم

چگونه آرام بگیرم

زمانی که جایِ معشوق

نقشِ یک کودک را برایت بازی کرده‌ام

و سینه‌هایت همچنان همچون از آغازِ این شعر

در دهانِ من است...

  
نویسنده : هـ. ز.ز. ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ دی ،۱۳۸٩
تگ ها : شعر من

قاضی‌القضات

زِنایِ محسنه با خویشتن است

رویاروئیِ تو با او

برایِ من.

تو خیانت به عشق کرده باشی

یا او خیانت به رفاقت،

فرقی نمی‌کند؛

من دیگر نه زنا می‌کنم

نه دستِ دوستی می‌فشارم.

رویاروئیِ تو با او

برایِ من

دیدارِ سخت‌ترین اندیشه‌هایِِ پست است.

به‌راستی کدامین شاهد نظاره‌گرِ حقیقتِ آن شب بود؟

شبی که دستی دوستی را با خیانت به عشقم آلود، شاید

اینک

هر یک از شما دو تن

دفاعیه‌ای دارید بهرِ مردی خفته در کوی و برزن، سِتَرون.

یکی از شما دو تن

یارایِ دروغی دیگر دارد.

یکی از شما دو تن

تقلّایِ ذهنِ خستۀ مرا

خوار می‌دارد.

هر سخنی

کلامی

حرفی

پیامی

محتمل است و مغتنم.

نه دلیلی به‌جاست، نه مدرکی به‌کار.

برایِ واپسین بار

تا می‌توانید دروغ بگوئید؛

این تنها منم

که با تمامِ وجودم شما را احساس خواهم کرد.

  
نویسنده : هـ. ز.ز. ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ دی ،۱۳۸٩
تگ ها : شعر من

از دست شما...

اشکالی ندارد. یعنی هرچه هم که گذشت، دیگر گذشته است. نمی‌توان زمان را به عقب یا خودمان را به عقب‌تر برگردانیم. تنی چند از شما که البته بسیار موردِ احترام و علاقۀ قلبیِ من هستید از من خواستید تا دلایلم را مبنی بر تخمی بودنِ هامون بیان کنم. تنی چند از دیگران که نمی‌شناسمشان، ولی باز برایم محترمند نیز چنین خواستند. من هم نوشتم. متأسفّم، امّا آن‌همه مدّعی ناگهان غیبشان زد. باز هم می‌گویم: اگر یک نفر پیدا شود که از محاسنِ هامون بگوید، دربست تمامِ نظریاتم را پس خواهم گرفت.

اوضاعِ ما ما که گاه این جسارت را به خود می‌دهیم تا در جهانِ‌سوّم نقد بنویسیم اوضاعِ وخیمی است.  جامعۀ ما واقعاً نقدپذیر نیست. در این شرایط انتقادِ یک طرف منجر به ایجاد بحث و گفتگو نمی‌شود، بلکه تنها آدم‌ها را به‌جانِ یکدیگر می‌اندازد. همین آخرین برنامۀ 7 را اگر دیده باشید، یکی از تاریخی‌ترین نمونه‌هایِ بحثِ راجع به هنر در این مملکت خواهید دید. آقای فرح‌بخش می‌آید و مسعودِ فراستی را محکوم به تبلیغ علیهِ نظام [!] می‌کند، چرا که او هفتۀ پیش‌تر گفته است: «فیلم‌هایِ این سال‌هایِ سینمایِ ما مستهجن و فیلمفارسی است.» چرا؟ «چون اگر پیش از انقلاب علناً هرزگی و لودگی می‌کردند، اکنون عملاً و در لفافِ کات‌ها و دیالوگ‌هایِ سخیف دست به این کار می‌زنند.» من با فراستی به‌شدّت موافقم. حرفِ او و خیلی‌هایِ دیگر از جمله خودِ من- این است که فیلم‌ها و اجراهایِ تئاترِ این سال‌ها تبدیل به آثاری شده‌اند که «بی‌خطر» هستند. یعنی هنرمندان اجازه ندارند حرف از این اجتماعِ پرمسئله بزنند. حاصلش چیست؟ خیلِ عظیمی از آثاری که به نام کمدی، لودگی می‌کنند. کسی نمی‌گوید این قبیل آثار باید حذف شوند، نه؛ از اتّفاق اینها هم باید باشند. اینها بخشی از سلایقِ برخی مخاطبان را ارضا می‌کنند. ولی نباید اینطور شود که دیگر هیچ احدی نتواند از دغدغه‌هایِ فلسفی و اجتماعی حرف بزند.

آقایِ فرح‌بخش معتقد است که چون فراستی می‌گوید این آثار مستهجن هستند و چون این آثار پروانۀ ساخت و اکران و فروشِ خود را از وزارتِ ارشادِ جمهوریِ اسلامیِ ایران دریافت می‌کنند، فراستی دارد علیه نظام تبلیغ می‌کند! خب این حرف از بیخ‌وبن ایراد دارد. ولی قبل از پرداختن به ایراداتِ آن، باید اضافه کرد که آقایِ فرح‌بخش مصرّانه می‌گوید که مخلصِ نظام است. مصرّانه می‌گوید که برنامۀ 7 دارد سینمایِ ایران را تخریب می‌کند. مصرّانه می‌گوید که فراستی یا نمی‌داند معنایِ واژۀ «مستهجن» چیست، یا می‌داند و دارد علیهِ نظام تبلیغ می‌کند.

اوّلاً، از فریدونِ جیرانی واقعاً بعید بود که بیاید و در پشتیبانی از آثارِ اجتماعی مدّت‌ها وقت و زمانِ برنامۀ زندۀ هفتگیِ خود را صرف کند. ثانیاً، عدم‌حمایت از این آثار ما را به قهقرا خواهد برد. ثالثاً، قرار نیست هر چیزی که وزارتِ ارشادِ این مملکت گفت، درست باشد (توجّه کنید: می‌گویم «درست»، نمی‌گویم خوب یا بد. بحثِ ما بر سرِ درست یا غلط بودنِ ماجراست). رابعاً، انتقاد از وزارتِ ارشاد، به‌معنایِ انتقاد از نظام نیست، بلکه انتقاد از دولت است. خامساً، انتقاد از نظام با تبلیغ عیلهِ نظام فرق دارد.

در برنامۀ قبل‌ترش قدرت‌اللهِ صلح‌میرزائی آمد و گفت که ساختنِ فیلم‌هایِ کمیک را فریضۀ دینیِ خود می‌داند. البته منظورش همان آثاری بود که جوادِ رضویان و امثالهم یک پایِ ثابتش هستند و به‌قولِ فراستی، مستهجن‌اند. در این برنامۀ اخیر هم فرح‌بخش از حرفِ او حمایت کرد. حملۀ وی به فراستی در حدّی بود که وی با وجودِ این آرامشِ عجیب و غریبش کُپ کرد. حتّی یادش رفت بگوید که وزارتِ ارشاد از دولت خط می‌گیرد، نه از نظام و حکومت (کاری نداریم اگر خیلی وقت‌ها سیاست‌هایِ دولت در راستایِ سیاستِ نظام هست یا نیست). برخوردِ برخی دوستان در رابطه با حرف‌هایِ من دربارۀ هامون نیز از نوعِ برخوردِ فرح‌بخش بود، البته آنها ادّعایِ اخلاص در برابرِ نظام را نداشتند و به‌جایش دربست مخلصِ آقایِ مهرجوئی بودند.

تا قبل از نقدِ من که جمعِ کثیری فقط درخواستِ دلیل کردند و بعد معلوم نشد کجا رفتند؛ بعد از نقدِ من هم حرف‌هائی زده شد که گاه باعث شد بی‌بدیل‌ترین توهین‌هایِ زندگی‌ام را شاهد باشم. یکی آمد و گفت با این مخاطبِ اندک وبلاگ (منظورش همان افرادی بود که فقط هر بار چهل پنجاه‌تاشان کامنت می‌گذارند و الباقی خوانندگانِ خاموشند) و فحّاشی (اشاره‌اش احتمالاً به لغتِ «تخمی» بوده. دوستانِ عزیز، این فحّاشی نیست، عیارسنجی است. روزانه همه‌تان صد بار از این واژه استفاده می‌کنید)، لازم نیست برایِ مطرح شدن به آدم و اثری چنین بزرگ آویزان شوی! این همان برخوردِ فرح‌بخش است که نقد و گفتگو را تبدیل به جنگ و جدل می‌کند. باور کنید اگر مثلِ یادداشتِ قبلی‌اش که چند نفر آمده بودند فحشِ ناموس داده بودند، بود، آدم اینقدر بهش بر نمی‌خورد. بعد همین فرد آمده می‌گوید که عوضِ این کارها برو در روزنامۀ کیـهان بنویس تا یک‌شبه معروف و منفور شوی!

ببینید رفقا، ایرادی ندارد، من نقد و نظرم را گفتم، شما هم بگوئید. ولی سرِ جدّتان جنگ نکنید. برخوردِ فاشیستی نکنید. دنبالِ حذفِ فیزیکی نباشید. اینگونه راه به جائی نمی‌بریم. من هرگز نگفتم هامون فیلمِ مهمّی نیست؛ البته که هست. امّا فیلمِ خوبی نیست. همانطور که مصرّم بگویم که اخراجی‌ها فیلمِ بد، امّا مهمّی است. بالاخره رکورددارِ فروشِ سینمایِ این مملکت بوده یا نه؟ پس مهم است. قصدِ من این نبود که با نقدِ هامون راهی برایِ آیندۀ سینما پیدا کنم. این کارِ من نیست. به من ربطی هم ندارد که حمیدِ هامون نمونۀ روشنفکرِ جهانِ‌سوّمیِ دهۀ شصت است یا نه. به من چه؟ من گفتم تخمی است، دلایلم را هم گفتم. ممکن است و هست که مسائل و مشکلاتِ سینمایِ ما خیلی مهم‌تر از نقدِ هامون باشد، امّا اینها دلیل نمی‌شود که کسی نقد و نظرش را نگوید. شما اوّل گیر می‌دهید که مقاله و دلیل بیار، بعد یا غیبتان می‌زند، یا می‌گوئید خواندم و نظرم را «بعداً» می‌گویم (که بعدی دیگر در کارتان نیست)، یا توهین می‌کنید. این درست نیست. الان نزدیکِ دو هفته است منتظرِ حرف‌هایتان هستم. شخصاً به خیلی‌هاتان اطّلاع داده‌ام که به قولم وفا کردم و نقد را نوشتم، امّا شما...

اشکالی ندارد، داریم تمرینِ دموکراسی می‌کنیم! (این جملۀ آخری زیادی کلیشه نبود؟!)

  
نویسنده : هـ. ز.ز. ; ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٩
تگ ها : سینما

چرا فیلم هامون تـ.خمی است؟

بیش از دو ماه از واپسین یادداشتِ من در این بلاگ می‌گذرد. اینطور نبوده که نخواسته یا نتوانسته باشم مطلبی به مطالبِ موجود بیفزایم، هرگز. از قضا بسیار مواردی پیش آمد که می‌شد ازشان یا از تأثیراتشان نوشت. امّا قولِ من مبنی بر اینکه یادداشتِ بعدی (یعنی همین یادداشت) قطعاً دربارۀ دلایلِ تـ.خمی بودنِ هامون خواهد بود، مانع از نگارشِ سایرِ مطالب می‌شد. راستش را بخواهید من اصلاً فکرش را نمی‌کردم که هامون حتّی از نظرِ یک نفر فیلمِ خوبی باشد، امّا بعدتر فهمیدم که انگار تنها عدّۀ معدودی مثلِ من نسبت به این فیلم آلرژی دارند. اگر به کامنت‌هایِ یادداشت‌هایِ اخیر نگاه کنید، سیلی از ملاطفتِ دوست و غریبه را خواهید دید. به هر حال تأخیرِ مرا حاصلِ بدقولی و سهل‌انگاری ندانید چرا که اوّلاً نوشتنِ یک مقالۀ مفصّل کارِ سختی است؛ و ثانیاً من تصمیم گرفتم این مقاله را به‌چاپ برسانم و مجبور بودم برایِ جلوگیری از سوءاستفاده‌هایِ احتمالی، پیش از چاپِ مقاله اقدام به درجِ آن در بلاگ ننمایم.

برایِ خواندنِ نقدِ فیلمِ سینمائیِ هامون بر روی «ادامۀ مطلب» کلیک فرمائید. طبیعتاً کسانی که فیلم را به یاد دارند نیازی به خواندن پلات پیدا نخواهند کرد.

ادامه مطلب   
نویسنده : هـ. ز.ز. ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ آذر ،۱۳۸٩
تگ ها : سینما

← صفحه بعد