آن سال‏ها

چه کسی می‎داند من هر روز محضِ دیدنِ زنِ خوش‎اندامی که در سوپرمارکتِ محل کار می‎کند، یک کیلومتر راهم را دور کرده‎ام؟ یا برایِ ندیدنِ فروشندۀ آن یکی دکّان، همین مسافت را دورِ خودم چرخیده‎ام تا با چشم‏هایِ کریهش چشمدرچشم نشوم؟ یا به او بارها خیانت کرده‎ام تا بدانم چقدر از خودم بدم می‎آید؟ این حرف‎ها را نمی‎توان برایِ کسی واگویه کرد. تا بگوئی، اوّل یک خیانتکاری، بعد یک دروغگویِ دغل‎باز، دستِ‎آخر هم یک دیوانه که قدم‎هایش را میشمارد و با دیگران همخوابگی می‏کند تا بداند چقدر دیدنِ زنی برایش مهم است و چقدر از خودش بدش می‎آید.

چگونه می‎توان برایِ دیدنِ زنی راه را هر روز دراز کرد، امّا دیوانه نبود؟ چگونه می‎توان با کسی دیگر همخوابگی کرد، اما در پیشگاهِ شریک، یک خائن، یک دروغگو نبود؟

هنوز مدرسه نمی‎رفتم که ذهنم مشغولِ این سؤال بود که ما ما آدم‎ها از کدام قبرستانی پایمان به اینجا باز شده؟ من از شکمِ مادرم؟ خب او از کجا؟ از شکمِ مادرش؟ خب مادرِ مادرم از کجا؟ بالاخره آن اوّلی از کجا؟ بعد مخم سوتِ بلبلی می‎زد و سرگیجه می‎گرفتم و دیگر به‎ش فکر نمی‏کردم. سیزده سال طول کشید تا فهمیدم نزدیک‎ترین روابطِ خانوادگی و دوستانه هم مانع از بروزِ بزرگ‎ترین دروغ‎ها نمی‎شود. هجده سال طول کشید تا بدانم باید شک کرد. نوزده سال طول کشید شاید کمی دیر باشد - تا بدانم می‎توان دگرارضائی کرد، خودارضائی کرد. چند سال بعد هم از خوداظهاری چیزهائی فهمیدم. بیست سال طول کشید تا توانستم با این موضوع کنار بیایم که آدم‎ها به موفّقیتِ یکدیگر حسادت می‎ورزند. بیست‎ودو سال طول کشید تا بدانم لیسانسه‎شدن با دیپلمه‎ماندن یک فرق‎هائی دارد، منتهی نه از آن فرق‎هائی که آدم‎هایِ دیپلمه در حسرتش می‎سوزند. فهمیدم که ورود به دانشگاه چیزی در آدم بیدار می‎کند که هرگز تا نرفته باشی، آن را نخواهی داشت. اگر کسی دانشگاه را تجربه نکرده باشد، این را می‎توان از تمام سکنات و وجناتش دریافت. بیست‌وسه سال طول کشید تا دانستم دروغ بدترین جرمِ انسان است. فهمیدم سکوت بدترین نوعِ خشونت است. فهمیدم ترس بزرگ‎ترین گناه است. بیست‎وچهار سال طول کشید تا به من ثابت شد آدم‎ها می‎توانند هر حماقت و رذالتی را موجب شوند، تنها بهاین دلیل که «وقت بگذرد». بیست‎وپنج سال طول کشید تا فهمیدم زندان با تصوّراتِ مردم زمین تا آسمان فرق دارد. فهمیدم که زندان جایِ آدم‎های پلید و گناهکار نیست، جایِ آدم‎هایِ بدبخت و درمانده است. تقریباً بیست‎وشش سال طول کشید تا فهمیدم معاشرت با آدم‎هایِ حسود، افسرده، متناقض [با خودِ آدم و با خود]، بدقول و بدهیکل [در قیاس با معیارهایِ خودِ آدم] فقط یک سود دارد، آن‎هم از دست دادنِ اعصاب و روان یا همان آرامش است. امروز می‎دانم که همۀ آدم‎ها زندگی می‎کنند تا بمیرند. هیچ‎یک از ایشان نمی‏خواسته زندگی کند تا زنده بماند. نخواسته باور کند که مرگ ساختۀ روحِ بی‎حوصلۀ ماست؛ مائی که به طرفه‎العینی حاضریم خودکشی کنیم.

شما چه چیزهائی فهمیده‎اید؟ سقراط‎بازی در نیاورید. حتماً می‎دانید او چه می‎گفت. می‎گفت من می‎دانم که هیچ نمی‎دانم. راستی، من امشب تمامِ نان‎هایِ لواش را یواش‎یواش خورده‎ام تا بهانه‎ای داشته باشم برایِ رفتن به سوپرمارکتِ محل.

  
نویسنده : هـ. ز.ز. ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٩
تگ ها : شخصی