قهرمانی شخصیت می‌خواهد که ما داشتیم!

دیگر برنامۀ 90 هم نشانش داد. گلِ دوّمِ پرسپولیس، آفساید بود. خط را کشیدند و دیدید که آفساید بود. سپاهان با اقتدار قهرمانِ ایران شد تا به وضوح بدانید دنیا دستِ کیست!

   برادرِ من، خواهرِ من، قبول کنید که سپاهان قوی‌ترین ساختارِ مدیریتی و باشگاهی را در میانِ تیم‌هایِ ایرانی دارد. فرقی ندارد بوناچیچ یا آن امیرِ قلعه‌نوئی که از جفتشان متنفّرم. سپاهان راهِ خودش را می‌رود. سپاهان باثبات‌ترین تیمِ این سال‌هایِ ایران است. سپاهان فخرِ فوتبالِ ما در آسیا بوده. آن روزها که پرسپولیسی‌ها پایشان به آسیا باز نمی‌شد و استقلالی‌ها مدارکشان را هم بلد نبودند سرِ وقت بفرستند، سپاهان در فینال ظاهر می‌شد. حالا هی مثلِ این کودکانِ نوباوه بنشینید و بگوئید که تبانی کرده‌ایم ما. باور کنید اگر تبانی کردن بلد بودید، شما پیش و بیش از هر تیمی تبانی می‌کردید. در کدام دورۀ لیگِ برتر تیمی توانست اینقدر زود آب پاکی را رویِ دستِ دیگر تیم‌ها بریزد؟

   پرسپولیسی‌هایِ عزیز، نیائید بگوئید دقیقۀ 97 و سپهرِ حیدری را از یاد مبر! اگر آن سال هم قهرمان شدید، صدقۀ سرِ وجودِ یک اصفهانی در تیمتان بود. ولی یادتان نرود که شما در آزادی 4 گل از ما خوردید. یادتان نرود که امسال حتّی نتوانستید عنوانِ «بهترین تیمِ غیرِاصفهانی» را به‌دست آورید.

   نمی‌خواهم بیش از این دمار از روزگارتان در بیاورم؛ قهرمانیِ سپاهان را تبریک می‌گویم، هرچند سال‌ها باشد دور از دیارم باشم. من سپاهانی بوده‌ام از همان آغاز. از همان روزها که عبّاسِ سیمکانی آقایِ گلِ لیگ می‌شد. همان روزها که شعبدۀ لئون استپانیان مقهورتان می‌کرد. همان روزها که موس‌موسِ آرمناک را می‌کردید تا جای عابدزادۀ بزرگ را پر کند برایتان. از همان روزها که با حسینِ پاپی با هم در یک تیم توپ می‌زدیم و اکنون ذوق می‌کنم هر وقت بازی به او می‌رسد.

   قهرمانی مبارکت باشد سپاهان.

کلامِ اضافه:

- دوستانِ بلاگ‌اسپاتی! بدانید و آگاه باشید، همانا نمی‌توانم برایتان کامنت بگذارم.

  
نویسنده : هـ. ز.ز. ; ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٩
تگ ها : فوتبال

شمارشِ نامشروع

یک، دو، سه... یک، دو، سه... یک، دو، سه... آمدی؟ عجب عرقی کرده‌ایم.

   شرطی شده‌ای عزیزکم. آدم‌ها 3 دسته‌اند: سمعی، بصری و لمسی. و تو سمعی. صدایِ من کنفیکون می‌کند تو را. مجنون می‌کند تو را. دلت لک می‌زند برای بارِ بعدش. دلت شک می‌کند به من و یارِ بعدم. گوش تیز می‌کنی. می‌شنوی. صدایِ کسی دیگر را از چشم‌هایم می‌شنوی. دلت می‌لرزد. تلوتلو می‌خوری رویِ پله‌هایِ رابطۀ عقیممان. با مغز رویِ زمین افتاده‌ای. شکست. دلت را می‌گویم طفلکم. کم‌کم بلند شده‌ای. تصویر می‌کنی تزویرِ مرا. اشک ریخته‌ای. کاش می‌مردی. دق‌مرگ می‌شوی. من سیاه می‌پوشم. قلبِ سرخت کارِ پارچۀ ماتادورها را می‌کند با من. حمله می‌کنم من. یک، دو، سه... اوّلین ضربه را وارد می‌کنی. یک، دو، سه... دوّمین ضربه را. یک، دو، سه... سوّمی را. رویِ چهار زانویم زانو می‌زنم جلویِ قلبت. عجب عرقی کرده‌ایم. آمدی؟

  
نویسنده : هـ. ز.ز. ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٩
تگ ها : داستان

اینجا خانۀ من است، خالۀ من.

از 28 اسفند اینجائی. تو را از بلادِ کفر فرستاده‌اند ورِ دلِ تنها عنصرِ ذکرِ مجرّدِ فامیل. دیگر عناصرِ ذکور یا متأهلند، یا با خانواده‌هاشان سر می‌کنند. یکیش همان برادرِ برادرمرده‌ام؛ یک اتاقِ اختصاصی در خانۀ اصفهانمان دارد و روزگار می‌گذراند. عرقش به‌راه؛ با دختران به آه؛ با دوستان به چاه. به چاهِ ظلالتِ دوستی. چاهِ دلچسبِ امروز و چاهِ افولِ فردا. از همین دوستانی که من نامشان کرده‌ام «رفیق». دوستی ورایِ این کس‌کلک‌بازی‌هاست.

   خلاصه که برادری دارم که آنقدر خوشبخت است که هر وقت اراده کند، می‌تواند درِ دیگ را بردارد و به‌قدرِ نیاز، برنج بکشد و گهگاهِ از کم‌نمکیِ آن شکوه کند. دردش تمام شدنِ نوشابه باشد و نداشتنِ کرایه‌راه. پسرخاله‌ها هم چندان تفاوتی ندارند. هر دو با خانواده‌اند. دردشان هم همان کارتِ سوختشان است. دخترخاله هم که به سلامتی مزدوج شده. خاطرت که هست؟ تو از 28 اسفند اینجائی. عقدش 15 فروردین بود. با این تفاسیر من تنها عنصرِ ذکرِ مجرّدِ فامیلم.

   آن روز که آمدی، با مهدی و پیام آمدیم پی‌ات. نه مهدی می‌دانست با چه اعجوبه‌ای روبرو خواهد شد، نه تو یک‌درصد احتمال می‌دادی که روزی پیامِ «خوش‌خنده» خطِ لبش خشک شود و مغموم به گوشه‌ای خزد. تو از 28 اسفند اینجائی و خوب می‌دانی مهدی نزدیک‌ترین کسم است؛ پیام خوش‌خنده‌ترین دوستم و مشروب، تنها همدمت.

   آن روز که آمدی، 3 سال از آخرین عبورت از کاشی‌هایِ خانه‌ام می‌گذشت. این‌بار دیگر نه خانه‌ام آن خانه بود و نه خاله‌ام آن خاله. خاله جان، کمتر حرفی از عرقِ بدخوراکِ من می‌زدی و بیشتر از زیادیِ پلّه‌ها ناله می‌کردی. پلّه‌ها آب رفته‌اند و تو از تاب نیفتاده‌ای.

   تو از 28 اسفند اینجائی و از آن روز به بعد بود که هر «مادرماهی» (: ننه‌قمر) با کفش آمد تُو. از آن روز به بعد بود که هر روز بخشی از خانه تخریب شد. یک روز بخشی از هال را جامه‌دانت کردی؛ روزی بخشی از اتاقِ مرا کهنه‌دانت؛ و حتّی بعدترش برایِ پیاده‌روی دیگر به پارک سر نزدی و رویِ مغزِ من قدم زدی. حواست نیست که هر 3 شب یک‌بار یک ویسکی را به تنهائی می‌خوری و مرا به مضحک‌ترین مهمانی‌هایِ اقوام ِ دورِ غیورت می‌بری و غم وجودت را می‌گیرد وقتی دم از رفتن به خانه می‌زنم.

   مبادیِ آداب بودی و هر شب با دوستانی که معلوم نبود از کدامین کوی و برزن جسته‌ای، در خانۀ من میهمانی می‌دادی. حوصله‌ات هم که سر می‌رفت، غرغرهایت مالِ من بود. منی که 10 سال است با هیچ احدی بیش از 3 شب زیرِ یک سقف نبوده‌ام. پیاده‌روی هم که روالِ زندگیت بود. رویِ مغزِ من. هر شب. هر صبح. هر دم. و من نادم از رنجی که به میهمانم نباید داد، با تو تلخی نمی‌کنم. اینها را هم که می‌گویم، به‌خاطرِ حرف‌هایِ خودت است که گفته‌ای پشتِ سرت حرف بزنم، نه در رویت. این هم صیغه‌ای است برایِ خودش. برایِ من که با تو سر کرده‌ام از 28 اسفند تا کنون.

   سرفه‌هایِ گاه و بیگاهت، هذیان‌هایِ شبانه‌ات، سیگار کشیدنِ بی‌وقفه‌ات، غذا خوردنِ پر سر و صدایت، بدمستی‌هایِ مستانه‌ات و بدتر از همه، حرف‌زدن‌هایِ مدامت آزارم داده. همه‌اش حرف، حرف، حرف. آن عصا که در دستت می‌گیری، لاجرم در ماتحتِ من جا خوش کرده است. شک نکن. من تا آخرِ عمرم نخواهم توانست به تو ثابت کنم که این خیابان‌ها کثیفند؛ با کفش در خانه‌هایِ کوچکمان نباید رفت. آفتابِ این سرزمین هیچ کثافتی را پاک نخواهد کرد. پایِ مردمانِ ما قارچ ندارد. کفش‌ها را کنارِ در جفت باید کرد. الناز نقّاشِ خوبی نیست. اسد زمین‌هایِ تو را زنده نخواهد کرد، مگر از بغلِ این کار زندگیش را بگذراند. مردم ساده دروغ می‌گویند. از توُی پارک نباید کسی را به خانه آورد. با سبزی‌فروشِ محل صلاح نیست که دوست شوی. ما دستگاهِ چاپِ اسکناس نداریم. آدمیزاد محال است با چشمِ باز خر و پف کند و  تو می‌کنی. و... و... و...

   از 28 اسفند اینجائی و دیشب تازه رفته‌ای اصفهان. تا آخرِ هفته برنمی‌گردی و من این چند روز را جشنِ ملّی اعلام می‌کنم. مانده‌ام با چه روئی به مادرم گفته‌ای که هومن پدرت را درآورده. راستش را بخواهی تازه امروز بود که خانه را با بچّه‌ها تمیز کردیم و من فهمیدم که اینجا خانۀ من است.

 

کلام‌ اضافه:

1. در روزنامۀ شرقِ پنجشنبه خبری از مصاحبۀ من و برهانی‌مرند نشد. در اینباره و مطالبی که آنجا خواهم نوشت، خبرتان می‌کنم؛

2. ببخشیدم اگر به خاطرِ سرعتِ مگسیِ اینترنت از سر زدن به بلاگ‌هایتان محرومم. این محبتِ شماست که همچنان برایم می‌نویسید؛

3. بابتِ تمامِ تبریکات و تشویقاتِ شما در یادداشتِ پیشین سپاسگزارم. رویِ تخمِ چشمم جای دارید؛

۴. دوستانِ بلاگ‌اسپاتی؛ نمی‌توانم برایتان از خودم کامنتی رها کنم!

  
نویسنده : هـ. ز.ز. ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٩
تگ ها : شخصی

21 اردیبهشت

اینکه روزِ تولدِ آدم گره بخورد با هزار اتفاقِ ریز و درشتِ کاری و غیرِکاری، عجیب است. تا کنون اینگونه نبوده برایم. بخشِ گفتنیِ نوشته‌هایِ عمومی عموماً مبرا از زوایایِ خصوصی‌ترِ زندگی‌اند. اما به شرافتِ قلم سوگند که هرچه نوشته‌ام، صدق بوده. عاری از کذب بوده. که خودم بوده. خودم را ممیزی (سانسور) نکرده‌ام. ضربه‌اش را هم خورده‌ام. سال‌ها نمایشنامه‌هایم رنگِ صحنه به خود ندیده‌اند، چون خودم را ممیزی نکرده‌ام. نوشته‌ام. خودم را نوشته‌ام. از سرِ حرفِ این و آن عقب ننشسته‌ام. مچبندِ سبزم را تویِ مستراح آویزه دستم نکرده‌ام. با آن به رویِ صحنه‌ها رفته‌ام. مصلحت را نخریده‌ام. خریدارِ عشق نبوده‌ام. عاشق بوده‌ام. شده حتی در ناخودآگاهم، عاشق بوده‌ام. ستایشِ بی‌منتِ لحظه‌ها را به دوش کشیده‌ام. زیسته‌ام. بودن را گریسته‌ام. خواسته‌ام و برایِ خواسته‌ام جنگِ نابرابر را به جان خریده‌ام و اکنون، 25 سال از عمرم می‌گذرد؛ ربعِ قرن تجربه.

   به من – یا به نمایشنامه‌ مظلومِ من – لطفی روا داشته‌اید. شرم بر کلامی که از نگاهم نتراود. دستم، زبانم تابِ گفتن ندارند. به چشمانم بنگرید امروز؛ چشمانم تابِ دیدارتان را ندارد. شما از هر تندیس و سردیس و مجسمه‌ای که این روزها به تاراج می‌رود، در دلِ من بزرگ‌ترید. زیباترید. از کمر تا می‌شوم به حرمتِ آه کشیدنتان پس از شبی که برایم از یلدا درازتر بود و از 22 بهمن سردتر.

   روزی روزگاری «روزگارِ عقیم» را به صحنه خواهم برد. روزی که صحنه، میزبانِ صاحبخانه‌هائی چون شما باشد. این تقدیرِ «روزگارِ عقیم» بود که قربانی شود. «روزگارِ عقیم»، روزگارِ عقیمِ ما را به کاغذ نشانده بود که بر سرش چنین آوردند. روزگاری که زایشی در آن رخ نمی‌دهد. روزگاری که عقیم بودنِ خویش را باور ندارد. این بخشی از تقدیرِ «روزگارِ عقیم» بود که تندیس نگیرد. تاریخ خواهد دید روزی را که «روزگارِ عقیم» آینه‌اش بود. روزی که سبزها دنیا را مسحورِ خویش کردند. ما اکنون مفتخریم به لمسِ زمان. من در قبالِ آن روزها احساسِ تعهدی داشتم که نوشتمشان. همین مرا بس. خودم را اگر ممیزی کرده بودم، افسوسِ معبدِ سوخته از آنم می‌شد.

   من، هومن، در آغازِ ربعِ دومِ زندگی‌ام با غرورِ تمام اعلام می‌کنم که اگر همین فردا جسدم را خاک کنند، روحم آسوده است از نوشتنِ خلوصِ نابِ آن روزها.

کلامِ اضافه:

1. خواندن این یادداشت بدونِ خواندنِ 2 یادداشتِ پیشین، برایِ خواننده گنگ خواهد بود؛

2. مصاحبه‌ای داشته‌ام با نادرِ برهانی‌مرند در بابِ نسلِ جدیدِ نمایشنامه‌نویسانِ ایران و کلاً نمایشنامه‌نویسیِ ما. احتمالِ قریب به یقین در شماره پنجشنبه همین هفته روزنامه شـرق چاپ خواهد شد. اما به هر صورت پس از آن، در همین بلاگ متنِ کامل مصاحبه را خواهم گذاشت؛

3. بی‌نهایت از مسج‌ها و کامنت‌هایِ شما در فضای سایبری و بیرون از آن سپاسگزارم. اگر مخابرات مانعِ ارسال جوابم شده، ببخشیدم؛

4. به دور از تکلف و قربانت بروم‌ها و تبریکاتِ معمول، به عنوانِ هدیه زادروزم، برایم چند خطی بنویسید. باشد که لایقِ این لطفِ شما باشم.

  
نویسنده : هـ. ز.ز. ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٩
تگ ها : شخصی

آخر عاقبتِ نامزدبازی

ساعت از شش و نیمِ عصر گذشته. تتمه بچه‌ها هم می‌رسند. می‌رویم تو. من آن جلوترک باید بنشینم. دو نمایشنامه‌ام نامزد شده. نامزدها هم که باید در خطِ مقدم باشند.

   یک هفته با خودم زمزمه می‌کردم که وقتی رفتم رویِ سن، چه بگویم؟ آخرش به اینها رسیدم: «خواهش می‌کنم یک دقیقه سکوت و قیام کنیم، برایِ او که در پرولوگ جان داد به نمایشِ ما. برایِ او که نشانه بود، آیه بود، یعقوبِ بروایه بود.» و یعقوب همین پارسال شهید شده بود؛ شـنبه خـونین. سیِ خرداد. محمــد رحمــانیان آن روزها در «اعتمادِ ملی» نوشت: «یعقوب، تو در پرولوگ (مقدمه نمایشنامه) مردی...» و من فکر می‌کردم که یعقوب در پرولوگ به نمایشِ ما جان داد. که نشانه‌ای بود برایِ ما. و «روزگارِ عقیم» نمایشنامه آن روزها بود. نمایشنامه‌ای که داوران را به قولِ خودشان «تکان» داده بود. آنها هم جسارتِ انتخابش را داشتند. جسارتِ حضورِ نغمه سبزِ من بر رویِ صحنه‌ها. نمایشنامه‌ای را که کسی نخواهد خواند، آنها خوانده بودند. دردِ من همراهشان کرده بود. پیهِ جایزه گرفتنش را هم به تنشان مالیده بودند. قرار بود «روزگارِ عقیم» جایزه بگیرد تا این روز در تقویمِ تاریخِ هنرِ این مملکت ثبت شود: روزِ پیروزیِ فکر بر دگم‌اندیشی؛ روزی که جسارتِ یک عده بی‌ادعا بر ترسِ قدرتمدارانِ پرادعا پیروز شود.

   رفتم تو. نشستم کنارِ یک عده مهمانِ اجنبیِ جشنواره. جایزه اول مربوط به بخشِ ترجمه و تألیفِ مقاله بود، به نامِ دکتر ناظرزاده کرمانی. جایزه بزرگ عیان شد: جایزه نمایشنامه‌نویسیِ زنده‌یاد اکــبرِ رادی. در حینِ خواندنِ نامِ نامزدها، لطفِ حضار خجالتم داد که صدا می‌زدند نامم را. به نمایشنامه «کنترپوان» امیدی نداشتم. می‌دانستم جایزه‌ای هم اگر باشد، از آنِ «روزگارِ عقیم» خواهد بود. نبود. جایزه نفرِ سوم به کسی رسید که نامش یادم نیست. دومی به «کنترپوان». رویِ صحنه که می‌رفتم، پایم به پله گیر کرد. زمین نخوردم. جماعت مثلِ ورزشگاهی که توپِ مهاجمشان به تیرک خورده باشد، آه کشیدند که مبادا بیفتم. نیفتادم. انتظارِ جایزه برایِ «کنترپوان» را هم نداشتم. دست و پایم همان‌وقت بود که گم شد. جمله‌هایِ یعقوب از یادم رفتم. آمدم پائین. فقط مانده نامِ جایزه اول را بگویند. من منتظرم. «روزگارِ عقیم» حتما برنده است. این بار باید جمله‌هایِ یعقوب را می‌گفتم. مجری نامِ پرشـینِ نواب را صدا زد. من ماندم. رسماً واماندم.

   آمدم بیرون. حسـینِ مهکام را دیدم. «هومن جان به خدا شرمنده‌ام. امروز معلوم نیست در دبیرخانه چه اتفاقی افتاده که نامِ تو را حذف کردند. انتخابِ اولِ ما «روزگارِ عقیم» بود.» نادرِ برهـانی را پیدا نمی‌کنم. زنگ می‌زنم به او. قاتی کرده: «مگر می‌شود رأیِ ما را عوض کرده باشند؟ این انتخابِ ما نبود.» و من نمی‌دانم اگر برایِ دبیرخانه معذوریتی در بابِ برنده شدنِ «روزگارِ عقیم» بود، چرا نامزدش کردند؟ چرا اگر جایزه اول را به آن ندادند، اقلاً به «کنترپوان» ندادندش؟ برگه‌هایِ تقویمِ ما پر است از آراءِ به یغمارفته. پر از دروغ. تقویمِ ما تابِ روزهایِ پرشکوه را ندارد.

   مراسم را نیمه‌کاره رها کرده‌ام. در و دیوارِ تالارِ وحدت آزارم می‌دهد. رفقا می‌گویند: «تو از نظرِ ما اولی.» و این جمله نمک می‌پاشد به زخمم...

پیوست: عکس‌هایِ اختتامیه به روایتِ خبرگزاریِ مهر. من هفتمی هستم از بالا:

http://mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1079143

  
نویسنده : هـ. ز.ز. ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٩
تگ ها : تئاتر

نامزدبازی

به بهــیاد می‌گویم مگر چند نفر تا به حال دو نمایشنامه‌شان نامزدِ جایزه اکبرِ رادی شده که تو اصلاً تویِ بولتنِ جشنواره یک کلام نمی‌خواهی از من بنویسی؟ نمی‌تواند. پشتِ سرمان حرف خواهند زد که فلانی مگر تافته جدابافته است؟ هستم. به روایت داورانِ مسابقه نمایشنامه‌نویسی، هستم. هیچ‌کس تا به حال نتوانسته 20 درصدِ کاندیداهایِ این جایزه باشد. آن سال هم که مهدیِ کوشــکی دو نمایشنامه‌اش با هم نامزد شد، 18 اثر نامزد شده بود و امسال 10 اثر. اگر سقفِ آثارِ ارسالی را برمی‌داشتند، شاید آن یکی نمایشنامه‌ام را هم می‌فرستادم و نامزد می‌شد!

   به نادرِ برهـانی می‌گویم نمایشنامه «روزگارِ عقیم» را چطور دیدی؟ اگر از نقاطِ سیاسی‌اش عقتان گرفته، بگو. می‌گوید همه‌اش یک قابِ زیبا از آن روزهاست. غلو می‌کند؟ نمی‌دانم. این نمایشنامه را زیسته‌ام. با آن گریسته‌ام. به هیچ‌کس هم نخواهم داد که بخواندش. تنها نوشته‌ای است که با آن گریسته‌ام. نادر اینها را دیده که می‌گوید این نمایشنامه من و حسین مهـکام را تکان داد. آنقدر تکانشان داده که حاضر شده‌اند پیهِ نامزد کردنش را به تن بمالند. می‌گوید از نتایج خبر داری؟ ندارم و نمی‌خواهم داشته باشم. هیجانِ اختتامیه را می‌پرستم. این روزها که شهوتم فروکش کرده، به این هیجانات بیشتر نیازمندم. بدم می‌آید نتایج را از پیش بدانم. نمی‌دانم چرا دیگران این شوق را در تبِ از کف دادنند.

   فردا شب باید تندیسِ اکبرِ رادی را گرفت، یا که غصه خورد. کمی غصه خورد. طبیعتِ آدمی حکمش کرده. دیروز که به دفترِ نادر رفته بودم تا مصاحبه‌ای کنم درباره نسلِ جدیدِ نمایشنامه‌نویسانی که دنیا را تکان خواهند داد، هیچ از او از خودم نپرسیدم. نباید با هوشِ ناخواسته، به رازِ برنده پی برد. گفته بودم اگر ترسیدید به «روزگارِ عقیم» جایزه بدهید، «کنترپوان» را معرفی کنید. گفتند ما با شجاعت انتخابمان را کرده‌ایم. نمی‌دانم این انتخاب، انتخابِ چندمشان است. اما «روزگارِ عقیم» اگر انتخاب شود، این انتخاب – آن هم در این خفقان – یک انتخابِ تاریخی خواهد بود. شک ندارم. تاریخ به این روزها در تقویمش نیاز دارد.

  
نویسنده : هـ. ز.ز. ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٩
تگ ها : تئاتر

نمایش رادیوئی زنده با بازی من

خوب که نگاه می‌کنم می‌بینم انگاری از وقتی اومدم این طرف، یه‌پست‌درمیون دارم تبلیغات می‌کنم واسه خودم! البته نوشتن از شخصی‌ترین مسائل روزمره هم نوعی تبلیغِ خویشتن محسوب می‌شه، ولی من دیگه قوزِبالاقوزم.

   حالا غرض از مزاحمت اینکه، دوستان، یاران، هموطنان، رومیان! من قرارئه که روز دوشنبه ساعت 7 بعدازظهر (انگار تا حالا یه‌سری اسکول بوده‌ن که 7 صبح اجرا می‌رفتن!) در سالنِ انتظامیِ خانه هنرمندان، واقع در خیابان ایرانشهر، اجرا دارم. نقشم دندون‌گیر نیس. متن هم دندون‌گیر نیس. ولی خب خوشحال می‌شم سر بزنین به ما.

 

عوامل نمایش عبارتند از:

نویسنده و کارگردان: مرتضــی میــرمنتظمی

بازیگران به ترتیبِ ایفای نقش:

پویا بیگی

هومن زندی‌زاده

وحید راد

شیما فرهمند

داریوش حق‌دوست

تهیه‌کننده: مجید غلامعلی‌نژادفشخامی

  
نویسنده : هـ. ز.ز. ; ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٩
تگ ها : تئاتر