دشمنِ فرضی

چرا همۀ ما در زندگی برایِ خود دشمنانی داریم یا می‌سازیم؟ آیا کینۀ حاصل از دشمنی برایِ ما یک امرِ ضروری به‌شمار می‌رود؟ آیا این وضعیت، پذیرفتنی است؟ نیازی به آن هست؟ و آیا بدونِ وجودِ "دشمن" می‌توان به زندگی ادامه داد؟

   هر آدمی در زندگی‌اش نیاز به لااقل یک دشمن دارد. دشمنی که بتواند کینه بورزد به او. این دشمن اساساً قرار نبوده یک شخص باشد. قرار نبوده یک جریان باشد. گاه حتّی می‌تواند خودِ آدمی باشد. گاه می‌تواند حتّی یک مفهوم باشد. می‌توان به این مفهوم کینه ورزید. به آن خیانت کرد. برایِ حذفش تلاش کرد و نهایتاً این‌گونه خود را از مصیبتِ یکنواختیِ زندگی رهانید. مثلاً مفاهیمی چون مرگ از این دسته‌اند. سؤالاتِ بی‌پایانِ فلاسفه نیز هم.

   پس در وهلۀ اوّل باید گفت که اصلاً غیرطبیعی نیست که کسی نسبت به کسی یا چیزی یا مفهومی دشمنی و کینه بورزد. این در نهادِ ما قرار دارد و اگر بخواهم با اصطلاحاتِ اسلامی بیانش کنم، باید بگویم که فطری است. اینکه در فطرتِ ما قرار گرفته است، پس می‌تواند دلیلِ موجّهی باشد بر اینکه بگوئیم کینه‌ورزی و دشمنی اساساً در مفهومِ فلسفیِ خودش ایرادی ندارد.

   آنچه ایراد دارد، کینه‌ورزی و دشمنیِ بی‌دلیل است. مثلاً شما دارید تویِ خیابان راه می‌روید، بعد یک نفر با لباسِ‌شخـ.صی می‌آید و پس از استنطاقی نصفه و نیمه، چهار تا می‌زند تویِ گوشِ شما و شما هم علی‌القاعده کاری ازتان برنمی‌آید. این خشونتِ به‌کار رفته هیچ توجیهی که ندارد هیچ، واکنش‌برانگیز نیز هست.

   تفاوتِ انسانِ فرهیخته و انسانِ عامی در چگونگیِ انتخابِ این دشمن نهفته است. هرچه فرد سطحی‌تر باشد، دشمنش مادّی‌تر خواهد بود. او برایِ راحتیِ خودش هم که شده ناخودآگاه یک فرد را در مقابلِ خویش قرار می‌دهد. حالا باز این فرد می‌تواند نمایندۀ یک جریان و یک فکر باشد، یا فردی معمولی مثلِ من و شما. یک انسان هرچه دیدی وسیع‌تر نسبت به هستی و وجود داشته باشد، این دایره را بزرگ‌تر کرده و با مفاهیمِ عمیق‌تری سر و کار پیدا می‌کند.

 

کلامِ اضافه:

1. ممنونم از تمامِ کسانی که بنا بر یادداشتِ پیشین، کامنت‌هایِ خود را به صورتِ عمومی و خصوصی گذاشتند، یا تماسی حاصل نمودند. به کامنت‌هایِ چالش‌برانگیز در همان یادداشت پاسخ داده‌ام. امیدوارم حسنِ نیّتم را بابتِ حلّ مسائلِ پیش‌آمده نشان داده باشم؛

2. یک متن را 10 نفر می‌توانند با 10 شکل متفاوت بخوانند و 10 برداشت مختلف داشته باشند، اما یکی از آنها برایِ رفع سوءتفاهمش وارد گفتگو نشود؛

3. اینکه از جام جهانی نمی‌نویسم دلیل بر بی‌توجّهی‌ام نیست. من طرفدارِ دوآتشۀ دیگو هستم و به خاطرِ این طرفداری حاضرم آتش به‌پا کنم. مارادونا نظیر ندارد. او از آن آدم‌هائی است که یک‌ذرّه بدی بیشتر ندارد و به همین خاطر جذّاب و دوست‌داشتنی است.

  
نویسنده : هـ. ز.ز. ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٩
تگ ها : شخصی

برایِ مخاطبِ عام

خب راستش من نمی‌دونم چطور و از کجا حرفام رو شروع کنم، ولی دوس دارم که این حرفا رو بزنم، چون به روابطم با آدما شاید کمک بکنه. کسی لطفاً به خودش نگیره و ضمناً کسی هم سرسری ازش رد نشه. مخاطبِ من فردِ خاصّی نیس، ولی این معنیش این نیس که حالا همینجوری رویِ هوا دارم واسه خودم زرت و پرت می‌کنم یا به قولی، حرف می‌زنم.

   توئی که داری اینا رو می‌خونی، بالاخره یا شناختی از من داری، یا یه نیمچه‌شناختی (که اصولاً باید اینجوری باشی) یا اصلاً نداری، که خب آشنا می‌شی. امّا خب من نه تنها علاقه دارم، بلکه وظیفه دارم یه سِری چیزا رو برات روشن کنم.

   از معضلاتِ اخلاقیِ من همیشه این بوده که حرفم رو زده‌م. به قولِ یه عدّه، رک‌ام. البته من خودم رو مستحقِ این لقب نمی‌دونم، ولی اگه تو اصرار داری، قبول؛ من رک‌ام. این رک بودن به این معنی نیس که حالا من از هر رفتاری که بدم اومد یا خوشم نیومد، زرت بیام بهت بگم که فلانی، فلان و بهمان. امّا در صورتی که در موردِ خاصّی ازم سؤال پرسیدی، شک نکن که مستقیماً اون چیزی رو که بپرسی رو جواب می‌دم. اینجا یه نکته‌ای وجود داره که من روُش تأکیدِ مزمن دارم: من به هیچ سؤالی سعی می‌کنم که جوابِ غیرِواقعی ندم. پس اگه سؤال می‌پرسی، منتظرِ این نباش که مراعات بکنم. تو می‌تونی نپرسی. کمتر پیش می‌آد که همینجوری بپرم به کسی.

   امّا خب از حق نگذریم که من زبونم تندئه. تلخ‌ئه. نیش داره. می‌دونم. به تو هم حق می‌دم. و سعی دارم این تندی و تلخی رو کمش کنم. حالا تو فهمیدی که من این اخلاق رو دارم، درست؟ پس ازش در راستایِ اهدافت استفاده کن. اگه واقعاً تحمّلِ شنیدنِ هر حرفی رو داشتی و نظرِ من برات مهم بود، از من حتماً نظر بخواه. اگه دوس نداشتی در موردِ چیزی باهات حرف بزنم، حتماً به من بگو. رفتارِ من با بقیه رو بهونۀ ناراحتیات نکن. اگه از من ناراحتی، مرد و مردونه بیا حرفت رو بزن. نهایتاً یا من قانع می‌شم، یا تو. شایدم جفتمون حق داریم و قانع می‌شیم. پایِ کسی رو به مجادلاتِ بینِ من و خودت باز نکن. اینجوری هم هویتِ خودت رو مخدوش می‌کنی، هم بیخود و بی‌جهت به بقیه اجازۀ دخالت می‌دی.

   زندگیِ من در طولِ این ربعِ قرنی که ازش گذشته، هرگز روالِ عادی نداشته. هرگز. دلم نمی‌خواسته و نمی‌خواد که اینجوری باشه، ولی هس. می‌گی چیکار کنم؟ به خیالت من خوشم می‌آد مدام در تنش و فشار باشم؟ به موت قسم که نه. این چیزا و یه سری اعتقاداتِ شخصی و یه سری تفکراتِ شخصی‌تر، از من آدمی ساخته که الان تو باهاش مواجهی. پس بخشی از روحیات و اخلاقیاتِ من بر اساسِ شرایطِ زندگیم شکل گرفته و بخشیش بر اساسِ اعتقادات و تفکراتم.

   مثلاً تو اگه من رو تا حدِّ کمی هم شناخته باشی، می‌دونی که من در توجیه و تفسیرِ حرفام و اعتقاداتم خوب عمل می‌کنم. مدافعِ خوبی واسه خودم هستم. سرِ همین جریان یه روزی روزگاری می‌خواستم وکالت بخونم، امّا نخوندم و الان خیلی خوشحالم از این بابت، چون یه وکیل هیچ تفاوتی بینِ راست و دروغ قائل نیس و ادایِ تکلیف رو فدایِ مصلحت‌اندیشی می‌کنه. خب من اگه قرار بود وکیل بشم، یا خودکشی می‌کردم، یا اینی که می‌بینی رو دیگه نمی‌دیدی. من مصلحت‌طلب نیستم، وگرنه الان خیلی چیزا رو از دس می‌دادم و یا به دست می‌آوردم.

   گاهی وقتا می‌بینم که یه چیزی می‌گم یا می‌نویسم، بعد هر کسی به خودش می‌گیره. می‌شه مثالِ این بیت شعر که می‌گه: «هر کسی از ظن خود شد یارِ من/ از درونِ من نجست اسرارِ من». واقعاً من اونقدری که تو فکر می‌کنی به این فکر نکرده بودم که تو حتّی اون نوشته رو  می‌خونی. پس زیاد به دل نگیر. واسه هر دومون بهترئه.

   یه چیزِ دیگه هم هس، اونم اسمش هس: درکِ شرایط. بیا هر وقت هر کدوممون مخمون یا جایِ دیگه‌مون پریـ.ود بود، طرفِ هم نریم. ضمناً خیلی راحت و معمولی به هم بگیم که فلانی، من چند روز می‌خوام تنها باشم. باور کن نتیجه می‌ده.

   بعد اینکه، یهو یه‌کاره و بی‌ حرفِ پیش نرو ردِّ کارِت. می‌فهمی چی می‌گم؟ سعی کن در درجۀ اوّل دلایلِ ناراحتیت رو طرح کنی، بعد بری. یا اگه قدرتش رو نداشتی، سعی کن بفهمونی که ناراحتی، بعد بری. اینجوری باثبات‌تر به نظر می‌رسی و روُت بیشتر و بهتر می‌شه حساب کرد.

   نکتۀ بعدی اینکه، نذار ناراحتیامون رویِ هم جمع بشه. ذرّه ذرّه بگو تا یهو منفجر نشی. من هم بهت می‌گم، البته امیدوارم هر دومون تحمّلِ شنیدنِ حرفایِ همدیگه رو داشته باشیم. چون من گاهی یه نکاتی از رفتارِ آدما بیرون می‌کشم که عمراً بهش فکر نکرده باشن، ولی وقتی بهشون می‌گم، می‌مونن که چی بگن.

   پشتِ تلفن و خصوصاً موبایل، هر حرفی رو نمی‌شه زد. سوایِ اینکه بعضیا شاید شـ.نود داشته باشن، یه سری حرفا جاش پشتِ تلفن نیس. باید رودررو صحبت کرد تا مشکلات حل بشن. ضمناً این کار رو باید در اوّلین و مناسب‌ترین فرصت انجام داد. نذار دیر بشه. و ضمناً، موقعِ سوتی دادن و کشفِ اون سوتی، فکر نکن که خیلی باهوشی. کنترلچیِ تلفن از من و تو خیلی باهوش‌ترئه.

   همیشه سعی کن خوبیا و بدیایِ آدما رو با هم ببینی. اگه برات صرف کرد، به رابطه ادامه بده، اگه نه، نه.

   من به شدّت با بدقولی و ادایِ باحالا رو در آوردن مشکل دارم. تو می‌تونی اصولاً از اوّل واردِ هیچ موضوعی نشی، ولی اگه شدی، نه منّت بذار، نه یادت بره که این لطفِ تو زمانی «لطف»ئه که تو بهش عمل کنی. اگه عمل نکردی، مدیونی. می‌دونی چرا؟ چون ما بر اساسِ قولائی که به هم می‌دیم، برنامه‌ریزی می‌کنیم. روُ قولایِ هم حساب می‌کنیم. پس حق نداریم برینیم به برنامه‌هایِ همدیگه. بیا از اوّل یا حرفش رو نزنیم، یااگه زدیم، پاش وایسیم.

   بیا در موردِ همدیگه اینقدر زیادی مثبت یا اونقدر زیادی منفی نباشیم. به نفعِ جفتمون‌ئه. ما با یه‌ذرّه بدی جذّاب‌تریم، امّا فقط یه‌ذرّه.

   بیا اینقدر یادِ دورانِ دبستانمون رو با اظهارنظرایِ تخـ.می‌ای که تویِ بلاگامون یا فیس‌بـ.وکمون و امثالهم در موردِ هم می‌کنیم، زنده نکنیم. بیا اینقدر ساده به کودکیِ خودمون توهین نکنیم. حرفایِ صد من یه غاز، بدترین بخشِ کودکیِ ما هستن. خاله‌زنک بازی محصولِ کودکیِ ماس، ولی کودکیِ ما پر بود از خلوص و ابهامِ قشنگی که به دنیا داشتیم. بیا این چیزا رو زنده کنیم به جایِ اون چیزا.

   اگر هم واقعاً به این دسته رفتارا ادامه دادی، منتظر نباش که من باز سکوت کنم. یه جائی یه چیزی می‌گم که خدایِ نکرده بهت برمی‌خوره. بیا حد و حدودِ خودمون رو بدونیم. به پر و پایِ هم نپیچیم.

   من آدمِ پاک و بی‌عیبی نیستم. تند حرف می‌زنم. جوابِ هر سؤالی رو بدونِ مراعاتِ حالِ طرفم می‌دم. از بدقولی واقعاً بدم می‌آد و به خاطرش ممکن‌ئه یه روزی که یه زنِ بدقول گرفته باشم، زنم رو حتّی طلاق بدم. واقعاً درک نمی‌کنم که چطور آدما می‌تونن به این سادگی با کفش به خونۀ 60 متریِ من وارد بشن و انتظار داشته باشن من بهشون نگم که کفششون رو در بیارن. از رابطۀ بی‌مورد با دوس‌دخترِ یه آقایِ محترم واقعاً معذورم و امیدوارم این دسته از دخترایِ عزیزِ دلِ دوس‌پسراشون، یاد بگیرن که الکی با پسرایِ دیگه واردِ روابطِ پیچیده نشن. از برقراریِ رابطۀ عاطفی با دوس‌دخترِ سابقِ رفیقایِ صمیمیم متنفرّم و ضمناً خوش ندارم هیچ آقایِ محترمی که با من رفاقتی داره با دوس‌دخترایِ سابقِ من رابطه برقرار کنه. آدمِ مذهبی‌ای نیستم، ولی اگه دیدی دارم روزه می‌گیرم و نماز می‌خونم، چندان تعجّب نکن. من علاقه دارم بعضی از کارا رو انجام بدم. دلیلِ مذهبی‌ای پشتشون نیس. این رو تناقض محسوب نکن. ضمناً یادت باشه که به کسی ربطی نداره که کی چه مذهبی داره. من اهلِ خودسانسوری نیستم. این طرزِ تفکرم چه در کارم و چه در روابطم خیلی برام گرون تموم شده، ولی ببخشید، عذر می‌خوام، ازش به هیچ قیمتی نمی‌گذرم.

   ماها خیلی از رفتارامون ریشۀ تاریخی داره. همین الان دروغایِ بی‌موردی که ما به هم می‌گیم، به گذشتۀ ما مربوط می‌شه. در مملکتی که یه عمری شعرا واسه خودشون تخلّص می‌ذاشتن، هویتِ واقعیِ آدما لاجرم پنهان می‌شده. امروز هم ما داریم هویتمون رو پنهان می‌کنیم و درست همون لحظه‌ای که با یارو داریم خوش‌وبش می‌کنیم، تو دلمون بهش فحش می‌دیم. وقتی هم یکی دل و رفتارش یکی بشه و خلافِ میلِ ما باشه، می‌گیم عجب روئی داره!

   یا این غیرت و تعصبی که ما روی نوامیـ.یسمون داریم، برمی‌گرده به اینکه ما عمری در معرض جنگ و تحاوز بودیم، و زنا و دخترامون اوّلین طعمۀ دشمنامون بودن. واسه همین قضیه برامون خیلی مهم شده. یه‌کم برو تاریخ بخون ببین کجا چی گذشته. ولی الان باید خودمون رو اصلاح کنیم. عوضِ این همه تأثیری که می‌گیریم، یه جائی هم تأثیرِ مثبتِ خودمون رو بذاریم. حدّاقل واسه آیندۀ این مملکت.

   الان هم سعی نکن خودت رو مخاطبِ این حرفا قرار بدی و ساده هم ازشون نگذر. یادت باشه که اینجا هم جایِ طرحِ کینه نیس؛ می‌تونی خصوصی برام کامنت بذاری، یا به خودم بگی.

  
نویسنده : هـ. ز.ز. ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٩
تگ ها :

(عنوان ندارد)

هرگز از حبس نهراسیده‌ام

اگرچه دستانش از ابتذال شکننده‌تر بود

تمامِ هراسِ من از زیستن در سرزمینی‌ست

که در آن

حکمِ آزادی

مشروط به لبخندِ دوستان باشد

به انتظارِ سلامی ماندن

به انتظارِ صدایِ زنگِ دری نشستن

به انتظارِ خلقِ دشمنی دیگر

به انتظارِ اشکی که از لایِ این مژه‌هایِ دراز پائین بیفتد

  
نویسنده : هـ. ز.ز. ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٩
تگ ها : شعر من

بینوایان

بچّه‌ها کنار بایستید. بچّه‌ها کنار بایستید. چهار تا آدم‌بزرگِ چشم‌سفیدِ موخرمائیِ کچلِ بلندقد آمده‌اند با توپِ پلاستیکیِ قرمزمان شیشه‌هایِ کثیف و کور و کِدِرشان را فرو ریزند و دستی از سرِ بخشش رویِ سرهامان بکشند. یا دستی از سرِ تنبیه بر تن‌هامان بکوبند. بچّه‌ها کنار بایستید. کنار بایستید. دروازه‌هایِ بهشت را به کنجی خلوت ببرید. بنشینید تا شیشه‌ها از ما مرگ را دریوزه نکنند. شیشه‌ها کثیفند. شیشه‌ها کورند. کِدِرند.

   آن مردِ چشم‌سفیدِ بلندقد را نگاه نکنید. چشم‌هاتان تابِ دیدارِ او را نباید داشته باشد. آن زنِ موخرمائیِ لاغر را جوابی ندهید. او بود که پسرش را به این بازی راه نداده بودیم. آن پیرمردِ کچلِ کوتاه‌قد را صدا نزنید. او به حرف‌هایِ شما گوش نخواهد کرد. او سیصد سال با خدا راه رفت و راه رفتن نیاموخت. آن رفتگرِ جوان را هم از یاد ببرید. او بود که توپ‌هایِ قرمزِ ما را می‌دزدید.

   بچّه‌ها کنار بایستید. بچّه‌ها کنار بایستید. چهار تا آدم‌بزرگ، به کوچکی و کودکیِ ما حسادت کرده‌اند. شیشه‌هاشان را اندوده‌اند. کثیفند. کور شده‌اند. بیائید سرودِ ملّیِ جهنّم را زمزمه کنیم. همه با هم. پسرِ آن زنِ لاغرِ موخرمائی را هم رهبرِ گروهِ کر کنیم. بخوانیم. اینگونه گناهِ آدم‌بزرگ‌ها را به تعجیل واداشته‌ایم. توپ‌هایِ قرمزمان را آمادۀ شلیک کنید. بهانه به دستِ دشمن دهید. ما محکوم به تنبهیم. محکوم به مرگ. پس چرا باید بمیریم؟ بیائید مرگ را به کشتن دهیم.

   همین دیروز پیش از اذانِ صبحِ خروسِ همسایه بود که سرودِ ملّیِ جهنّم را دزدیدیم. آن را به تعدادِ کودکانِ مردۀ دنیا تکثیر کردیم. چرا حافظه‌تان از کار افتاده؟ چرا دروازه‌ها را به خود گذاشته‌اید؟ چرا مرده‌اید؟

   بچّه‌ها بیدار شوید. بچّه‌ها کنار بایستید. بیائید مرگ را به کشتن دهیم. او پیرمردی کچل است. زنی موخرمائی است. او رفتگرِ دزد. او مردِ چشم‌سفیدِ بلندقد. اینها سرودِ جهنّم را نیز از یاد برده‌اند. نگذارید با توپِ پلاستیکیِ قرمزمان شیشه‌هایِ کثیف و کور و کِدِرشان را فرو ریزند. توپ‌ها را آمادۀ شلیک کنید. ما سرودِ ملّیِ جهنّم را تکثیر کرده‌ایم.

  
نویسنده : هـ. ز.ز. ; ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٩
تگ ها : داستان

آی آدم‌ها

توهّم است یا نه، بالاخره گریبانی را که نباید، گرفته است. گرفته و فشرده و از آن چیزکی چون صمغِ درختی وحشی پس می‌ریزد از گلویم. می‌ریزد کفِ دستش؛ دستِ تنگنا. توهّم است یا نه، این تنگناست. من در آن. بسیاری در آن. هیچ نمی‌دانیم هیچ‌یک از ما. هیچ‌یک از ایشان. هیچ از آن.

   رابطه با جنسِ مخالف را علیرغمِ موافقتِ آن جنس، نهی کرده‌ام برایِ تنم، خویشتنم. خویشتنم را آزموده و فرسوده‌ام. توانسته‌ام به چنگش آورم. از این تنگنا به در بیاورم. تنم امّا حکایتی دگر است. این از آنِ من نیست. نبوده هیچ‌گاه. نگاه به شهوت آلوده‌ست. تن به رخوت فرسوده‌ست. از آنِ من نیست این. این تن. ما به سادگی از پسِ روحِ خویش برآمده‌ایم و در بطالت تن‌هامان مانده‌ایم.

   روزنی به قدرِ ارزنی از سقفی بزرگ، ظلمت را به استهزا می‌گیرد. هر چه نبوده، «بود» می‌شود. می‌رود تا دوردست‌ها. باز می‌گردد. سوغات می‌آورد. چیزی افزون بر آنچه «بود» می‌شود. اسیر گشته‌ایم ما. اسیرِ تن، نه خویشتن.

   روزن را می‌بندم. ردِّ نور بر جاست. چشمانِ حریص به تاریکی عادت می‌کنند. باید از گشنگی مُرد. برایِ تن حجله‌ای بر پا کنید. جار زنید که او جوان بود. برایِ مردن، چیزی نمی‌خورم. حریص شده‌ام. حرص می‌خورم. می‌خورم و نمی‌خورم تا می‌میرم. افسوس... ردِّ نور بر جاست.

  
نویسنده : هـ. ز.ز. ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٩
تگ ها : شخصی

غریق

من از ترسِ آن لکاتۀ هرجائی بود که تو را بوسیدم

اخم نکن

بنشین

انگشتِ اشاره‌ام را تدبیرِ بودنت کن

بمان

همین‌جا

اینجا

درست رویِ سوّمین بندِ انگشتم

آن شب که آن لکّاتۀ کمرباریک در تاریک روشنِ حضورت به من پا داد

من دستِ تو را گرفتم

بردم

غرق در بوسه شدی

مُردم

هـ. ز.ز.

1389/3/11

  
نویسنده : هـ. ز.ز. ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٩
تگ ها : شعر من

خدا همۀ رفتگان را بازنگرداند

چمدان را تویِ ماشین می‌گذارم. در آغوشم می‌کشد: «تو کی می‌خوای به من لبخند بزنی؟» لبخند می‌زنم. در آغوشش می‌کشم. سوارِ ماشین می‌شود: «برو. من الان گریه‌م می‌گیره...» می‌رود. می‌روم.

   تا شبِ آخر هم دعوا به‌جا بود. چرا نباشد؟ مگر می‌توان بهانه کرد؟ رفقا نصیحت‌هایِ صد من یه غاز می‌کنند: «حالا این دو شب رو تحمّل کن دیگه.» تحمّلِ این حرف‌ها را ندارم. واکنش را نمی‌توان پنهان کرد. با همین «دو شب دو شب» کردن‌ها عمری در سکوت، لب می‌گزیم. به وجدانم مدیونم اگر ادایِ تکلیفِ را فدایِ اداهایِ مصلحت‌آمیز کنم. خائنم. «خیلی اذیتت کردم، نه؟» می‌گوید و خوب می‌داند. آنقدر روحم تحتِ فشارِ آن حضورِ لاجرم قرار گرفته که احساسِ خفگی می‌کنم. تویِ سرم می‌زنم تا ناقصش نکنم. او به تنهائیِ من تـ.جاوز کرد.

   یک پیک مشروب می‌خورد. یک مَن زِر می‌زند. چه خوب بود اگر زن سکوت می‌کرد. تنها یک زنِ زِرزِرو می‌تواند به تنهائی به تنهائی‌ام تـ.جاوز کند. نیازی به بازجو نیست، زِرزِر کردنت مرا به اقرارِ کرده و ناکرده و کاش‌کرده واخواهد داشت.

 

کلامِ اضافه:

1. نمایشِ «کهربا» به نویسندگی و کارگردانی سیمینِ امیریان در تالارِ سایۀ تئاترِ شهر رویِ صحنه است. کارِ شاقّی نباشد شاید، نمایشنامه‌اش امّا ساختاری خلّاق دارد و سوژه‌ای هوشیار؛

2. شایع شده که مایکل جکسون زنده است. عشقِ من هم نسبت به این نابغه هنوز زنده است.

  
نویسنده : هـ. ز.ز. ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٩
تگ ها : شخصی

پروفسور بوبوس، تئاتر را ببوس و... !

دیگر سکوت جایز نیست؛ نمی‌شود. نمی‌توانم. نمی‌گذارند. به آرامشِ پیش و پسِ طوفان قسم که نمی‌گذارند. نمی‌گذارند این دهان بسته بماند و این نهان آشکار نشود. آمده‌اند نمایشی مثلاً سیاسی به رویِ صحنه برده‌اند. حضّارِ محترم می‌بخشندم اگر بگویم: «مزخرررررف بود.»

   وقتی پدرِ تئاترِ تجربیِ ایران می‌شود آتیلا پسیانی، من پدرم در می‌آید. من عزا می‌گیرم. می‌میرم. آقایِ پسیانی شما پاهایتان را به عرضِ 12 متر باز کرده‌اید و رویِ صحنۀ سالنِ اصلیِ تئاترِشهر ریده‌اید. بیائید یک بار هم که شده شوخی را بگذاریم کنار؛ شما ریده‌اید. این چه مزخرفی است که رویِ صحنه آورده‌اید؟ به خیالتان مردم با دیدنِ این مزخرفات تخلیۀ سیاسی می‌شوند؟ نه جانم؛ ریده‌اید. شما گند زده‌اید به هرچه اعتقاد و باورِ آدم است به تئاتر. به هنر. به روشنفکری. شما ریده‌اید.

   وقتی بزرگ‌ترین حرکتِ مردمیِ 100 سالِ اخیرِ مردمِ ما و بزرگ‌ترین حرکتِ مردمیِ هزارۀ سوّم را به حدِّ شوخی‌هایِ کوچه‌بازاری و مدرکِ آکسفوردِ کردان و بی‌سوادیِ وزرایِ کابینه تنزّل می‌دهید، باید به این ابتذالتان خندید. عیب از من است که می‌گریم. عیب از من است که خنده‌ها و تشویق‌هایِ خیلِ طرفدارانتان را درک نمی‌کنم. آقایِ پسیانی، به خیالتان مردم با دیدنِ این مزخرفات تخلیۀ سیاسی می‌شوند؟ نه جانم؛ ریده‌اید. شما گند زده‌اید به هرچه اعتقاد و باورِ آدم است به تئاتر. به هنر. به روشنفکری. شما ریده‌اید.

   مردم می‌خندند، چون سطحِ توقّعاتشان را در حدِّ یک خنده پائین آورده‌اید. شما ریده‌اید. شما خونِ ندا و سهراب و یعقوب را لجن‌مالِ آمالتان کرده‌اید. شما به خیالتان در این خفقان شاهکار کرده‌اید، امّا ریده‌اید. سیستم از خدا می‌خواهد مردم به یادِ آن روزها، خنده‌برلب از سالنِ نمایش پر بکشند به خانه و میخانه. شما نه غیرت دارید، نه غیرتِ ماسیدۀ مردم را به بیداری می‌خوانید. شما ریده‌اید.

   نمایشِ «پروفسور بوبوس» باید بشود کعبۀ آمالِ شما که یک فشن‌شو راه بیندازید و کَت‌واک راه بروید روی این سطحِ کاذبِ صحنه. خودنمائی کنید آن هم در محلّ خودنمائی: در سالنِ نمایش که از مصدرِ «نمایاندن» می‌آمد آن روزها، و این روزها شما از مصدرِ «نمودن» افعالش را صرف می‌نمائید. تمامِ همّ و غمتان هم شده آنها که در قبالتان موضع گرفته‌اند در این سال‌ها. من ریده‌ام به آن سال‌ها. ریده‌ام به آن مواضعِ کودکانه. من ریده‌ام به آن تلِّ ساخته از ریدمانِ شما.

   آقایِ رضا کیانیانِ عزیز؛ شما به زندگیت در چند فیلم و نمایش بازی کرده‌ای؟ به گمانت کدامش نقطه‌عطفِ حرفه‌ات بوده؟ چه تفاوتی میانِ این نقش تا آن نقشت وجود دارد؟ چرا گمان کرده‌ای اگر آتیلا تنها کسی است که از همنسلانت باقی مانده و هنوز کار می‌کند، پس نمی‌ریند؟ شما هم ریده‌اید با آن خنده‌هائی که از مخاطب دریوزه می‌کنید. شما ریده‌اید با آن ادا و اصولِ نچسبتان. شما ریده‌اید با آن لفّاظیِ همیشگیتان.

   واقعاً از زاویه‌دیدِ هنری ازتان می‌پرسم؛ آیا باید تمامِ نقش‌ها یک‌جور به نظر آیند؟ پس فرقِ بازیگر و مردمِ عادی چیست؟ چرا سیمرغ را نمی‌گذارید لبِ کوزه آبش را بخورید؟ شما فقط به‌خوبی از کارِ بدتان حرف می‌زنید و گاهی که دیوانگیتان از حد می‌گذرد، می‌گوئید: «من رابرت دونیرو نیستم!» و غافلید که شما که باشید که رابرت دونیرو باشید؟! شما ریده‌اید.

   پروفسور بوبوس، تئاتر را ببوس و بگذار کنار. کارگردانِ پروفسور بوبوس، تو نیز هم.

   من از تمامیِ طرفدارانتان عذر می‌خواهم که شما اینقدر ریده‌اید. که غیرت نداشته‌اید. که کشته‌اید ما را. که مرده‌اید.

   تئاترِ ما همچنانِ میزبانِ چون شمایانی است، چرا که هرگز تابِ حرف‌هایِ چون مائی را ندارد. این را با تمامِ وجود و از تهِ قلبم می‌گویم. این نامه هم به دستتان می‌رسد. شک ندارم. نوچه‌هایِ شما همه‌جا هستند. بخوانیدش و بدانید که تئاترِ مثلاً تجربیِ شما بدونِ مشکل به رویِ صحنه خواهد رفت، چرا که صحنه‌ها این روزها پذیرایِ حرف‌هایِ مفتند. مگر به شما نگفتند؟ امثالِ جعفرِ پناهی باید در زندان نگرانِ سلامتِ خانواده‌شان باشند و اعتصابِ خشک کنند، آن وقت شما بیائید و بخندید به ریشِ آن روزها. بخندید. بخندید. «پروفسور بوبوس»ها هستند که بیش از 50 میلیون فروش دارند. بخندید.

  
نویسنده : هـ. ز.ز. ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٩
تگ ها : تئاتر