این یک‌جور بچّه‌بازی است

خب راستش من به رفقائی که کامنت‌هایشان را می‌بندند، آنها که کامنت‌هایشان را پس از رؤیت تأئید می‌کنند، آنها که با اسمِ مستعار می‌نویسند، آنها که عکسِ خودشان را نمی‌گذارند، حق می‌دهم. امّا هنوز ترجیحم بر این است که کامنت‌هایِ وبلاگم نیازی به تأئید نداشته باشند و آزادانه رؤیت شوند. سوایِ این، هنوز هم از اینکه جزوِ معدود آدم‌هائی هستم که با هویتِ واقعی‌ام در اینترنت حضور دارم، پشیمان نیستم. امّا اینها را برایِ چه گفتم؟ خب بشنوید:

   چند وقتِ پیش بود که به دعوتِ خودشیفتۀ عزیزم در بحثی دربارۀ گربه‌ها شرکت کردم. محلِّ بحثمان وبلاگ خانمِ ژاله بود که من علیرغمِ داشتنِ تفاوت‌هایِ بنیادین با ایشان و طرزِ فکر و برخوردشان با جهانِ پیرامون، برایشان احترام قائلم. در بحث، زبانِ تلخِ من مثلِ هر باری که کسی برایِ اوّلین بار حرف‌هایم را می‌شنود، باعثِ سوءِتفاهم شد. جمعی از طرفدارانِ حقوقِ حیوانات و کسانی که گیاهخواری را به عنوانِ یک الگو و فلسفه برایِ زندگیشان انتخاب کرده‌اند، به من معترض شدند، چرا که من معتقد بودم که گربه‌ها از جاکش‌ترین و لاشی‌ترین موجوداتِ رویِ زمینند. این طرزِ صحبتِ من دربارۀ گربه‌ها آنقدر برایِ آن عدّه زشت به نظر آمده بود، که به‌شدّت به آن معترض شدند. فردی به نامِ آلاله از دوستانِ ژاله در جوابِ من گفت که «هـ. ز.ز. مخفّفِ هرزه‌زبان است» و این طرزِ حرف زدن را از سویِ کسی که خود را اهلِ ادبیات می‌داند، بسیار زشت و ناپسند دانست و بماند که چندین و چند جمله و لفظ و ضرب‌المثلِ توهین‌آمیزِ دیگر نیز در قبالِ من به‌کار برد. من هم هرگز توهینی به ایشان نکردم. می‌خواستم واقعاً جوابِ این رفقا را در موردِ سؤالاتم بدانم.

   بعد از آن بود که من ابتدا چند کامنتِ خصوصیِ بسیار توهین‌آمیز دریافت کردم و بعدتر آن‌گونه که در کامنت‌هایِ یادداشتِ پیشین می‌بینید این کامنت‌ها شکلِ علنی به خود گرفت. این کامنت‌ها اینقدر توهین‌آمیز بود که من از شما عذر می‌خواهم که از بیانِ آنها معذورم. اینکه من از بیانِ برخی کلمات معذور باشم، به خودیِ خود برایِ کسانی که مرا می‌شناسند، جالب خواهد بود. چون من چه در اینترنت، چه در زندگیِ خارج از آن، از به‌کار بردنِ هیچ کلمه‌ای اِبا ندارم. منتها تفاوتِ من با کسی که این کامنت‌ها را گذاشته بود و آن حرف‌ها را نوشته بود در این است که من از این الفاظ در موردِ هیچ شخصیتِ حقیقی‌ای استفاده نمی‌کنم. این را یک توهین می‌دانم و دایرۀ این لغات را به جریاناتِ هنری، فکری، سیاسی، و شخصیت‌هائی محدود می‌کنم که نمایندۀ یکی از این جریانات باشد. آن هم نه به این سادگی، بلکه با دلیل و منطق. ولی خب، چه می‌شود کرد؟ لحنِ حرف زدنِ من اینطوری است دیگر.

   با دیدنِ کامنت‌هایِ آلاله در یادداشتِ پیشین، بر آن شدم که کشف کنم این کامنت‌ها چه مبنائی دارد. بالاخره یا آلاله این حرف‌ها را نزده بود، یا اگر زده بود، برایش دلیلی داشت. سرتان را درد نیاورم، هنوز ذهنم از این گیجی خلاص نشده بود که یک فردِ ناشناس برایِ من کامنت گذاشت که مرا از یک وبلاگِ دیگر پیدا کرده که آنجا را به فحش‌هایِ رکیک کشیده‌ام، امّا ضمناً می‌گفت که گمان نکنم این حرف‌ها، حرفِ شما باشد. کنجکاو شدم که بدانم ماجرا چیست. تا زمانی که دختری از آن‌سویِ بهشت (یعنی همین ناشناسِ قبلی و رفیقِ فعلی) آدرسِ آن وبلاگ را نداده بود، فکر می‌کردم شاید کامنتی مشابهِ کامنت‌هایِ من در وبلاگِ ژاله را خوانده. امّا بعد فهمیدم که نه! این کامنت‌ها در وبلاگِ کسی به نامِ مستانه گذاشته شده و در آن از الفاظی رکیک‌تر از الفاظِ آلاله استفاده شده. جالب اینکه من برایِ اوّلین بار به وبلاگِ مستانه می‌رفتم.

   بعدترش فهمیدم که آن کامنت‌ها را آلاله برایِ من نگذاشته، امّا فردِ مذکور بسیار تلاش کرده بود تا از الفاظِ آلاله (البته نه آن دسته کلماتِ چاله‌میدانی) استفاده کند تا هرچه بیشتر مرا به اشتباه بیندازد. آن کامنتی هم که از قولِ من در وبلاگِ مستانه گذاشته شده، تا حدّی به لحنِ من نزدیک است. این نزدیکی نه از حیثِ کلماتِ به‌کار رفته، که بیشتر از حیثِ شیوه و راحتیِ من در حرف زدن است.

   من و خانمِ آلاله هر مشکلی که با هم داشته باشیم، از اینگونه الفاظ در موردِ هم به‌کار نمی‌بریم. حتّی اگر من توهینی به گربه‌ها کرده باشم یا ایشان به من، باز هم این الفاظِ کثیف را دربارۀ یک آدمیزادِ ناطق و سامع به‌کار نمی‌بریم. در وبلاگِ ژالۀ عزیز هم بحثِ ما تا آنجا بالا گرفته بود که هر کداممان موافقینی برایِ خود پیدا کرده بودیم. امّا مسئله چیزِ دیگری بود.

   پیشنهاد می‌کنم که با توجّه به اینکه معلوم نیست چه کامنتی را چه کسی می‌گذارد، اگر کامنتِ توهین‌آمیزی از جانبِ من یا هر کسی دیدید، ابتدا از صحّتِ نامِ نویسندۀ آن مطمئن شوید. و دیگر اینکه، کامنت‌هایِ رکیک را تأئید کنید. چه ایرادی دارد؟ اینها نشان‌دهندۀ تفکّراتِ نویسندۀ آنهاست، نه شما. چند کامنتِ خصوصی هم دارم که دیدن دارد. بماند برایِ وقتی که نویسنده‌اش آنها را علنی کند.

   این کارِ وی یک‌جور بچّه‌بازی است. آن هم نه در معنایِ دائره‌المعارفِ قزوینیان، که بیشتر به معنایِ یک بازیِ کودکانه و از سرِ عقده‌هایِ مانده از کودکی است. البته که بیکاریِ این فرد یا افراد را هم به مطلب اضافه کنید.

یک استدعایِ عاجزانه:

رفقائی که شمارۀ تلفنِ بنده را دارند، لطفاً به‌هبچ‌وجه و تحتِ هیچ شرایطی دربارۀ اینترنت نه با من حرف بزنند، نه اس.ام.اس. بدهند، نه نقد کنند، نه تشویق. واقعاً از شما خواهش می‌کنم این حرف‌ها را یا به دیدارهایمان موکول کنید، یا به کامنت‌ها و ئی‌میل‌ها. ممنونم.

  
نویسنده : هـ. ز.ز. ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٩
تگ ها : فرهنگی

فقط یک چیز را به من نگفته بود

آن روز

که واردِ خانه شدی

در ناله کرد

و دیوارها به من یاوه گفتند

که چرا سرشان هوو آورده‌ام

 

شب

تختِ دونفره

پی به ابعادِ کثیفش برد

 

دیروز

چراغِ خواب

در پیشگاهِ پدر

علیهِ من شهادت داد

او نگاهی به آن کاغذِ کاهی کرد

و نگاهی به دستانِ من

امّا هیچ‌یک از این کتاب‌ها

لب وا نکردند

تا حقیقت عیان شود

 

امروز

من محکوم شدم

به ترکِ این خانه

با تو!

چرا که این شعرِ نیمه‌کاره که تا دیروز گمش کرده بودم

با دستخطِّ من

و به‌دستِ یک روان‌نویسِ دروغگو

نوشته شد

و مادرم آن را دید

 

فردا

همین در و دیوار

همین کتاب‌ها

دلشان برایِ من تنگ خواهد شد

من از اوّلش تنها بودم

 

 

 

 

هـ. ز.ز.

١٢/۴/١٣٨٩

 

کلام اضافه:

1. برخی افراد واقعاً و واقعاً بی‌ادبند؛

2. برایِ سلامتیِ دیه‌گو مارادونا و آرژانتین جمیعاً یک صلواتِ بلبلی ختم بفرمائید.

  
نویسنده : هـ. ز.ز. ; ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٩
تگ ها : شعر من

مولوی

اشتباه نکنید؛ این فقط نامِ یک شاعر نیست. به زعمِ من و بسیاری از دوستداران و علاقمندانِ تئاتر، نامِ مولوی برابر است با نامِ تالاری که خلّاقانه‌ترین و جسورانه‌ترین اجراهایِ تئاترِ این مملکت در آن به رویِ صحنه می‌روند.

   شامگاهِ 31 خرداد بود که مسئولینِ انتظاماتِ دانشگاهِ تهران به بهانۀ بدحجابی، تالارِ مولوی را پلمب کردند. از فردایِ آن تحصّنی 3 روزه برپا شد و با بازگشائیِ تالار، به جایِ تیمِ قبلی که همگی از اعضایِ جهادِ دانشگاهی بودند و 30 سال بود که ادارۀ تالار را بر عهده داشتند، مسئولینِ فرهنگیِ دانشگاهِ تهران ادارۀ امور را بر عهده گرفتند. قرار شده این وضعیت تا یک ماه ادامه یابد و سپس طرفینِ دعوا به مذاکره بنشینند که البته جهاد زیرِ بار نرفته و زیرِ زور رفته. تا اینجایِ کار مشخّص است که این یک دعوایِ مدیریتی است و بحثِ حجاب هم منتفی است.

   در این خصوص من یادداشتی نوشتم. افرادِ زیادی هم عملی مشابه انجام دادند که از آن جمله است بیانیۀ هنرمندان. عدّه‌ای معتقدند که با این تفاسیر دیگر شاهدِ اجراهایِ خلّاقِ سابق نخواهیم بود. اینان اساساً طرفدارانِ جهاد هستند و نظراتشان سویه‌ای شخصی دارد. حتّی گفته شده که مسئولینِ دانشگاهِ تهران گفته‌اند که این تالار حقِّ بچّه‌هایِ دانشگاهِ تهران است و دیگران حقِّ استفاده از آن را ندارند. گروهی نیز معتقدند که پس از این یک ماه دیگر اثری در این تالار به رویِ صحنه نخواهد رفت.

   در این میان نکاتِ جالبی به چشم می‌خورد که بد نیست اگر اهلِ حقوق و داد و دادگاه هستید، نظرتان را در اینباره بنویسید. مثلاً گفته شده که پلمبِ تالار از سویِ دانشگاهِ تهران قانونی نبوده، چرا که این مکان متعلّق به جهادِ دانشگاهی است. تا آنجا که من می‌دانم، پلمب کردنِ هیچ مکانی بدونِ یک پشتوانۀ حقوقیِ محکم و بدونِ صدورِ حکمِ قضائی ممکن نیست. پس باید بررسی شود که چه پشتوانه‌ای برایِ پلمبِ تالار دست و پا شده؟ به عبارتِ دیگر، مسئولینِ جهاد چه بهانۀ محکمه‌پسندی به دستِ دانشگاهِ تهران داده‌اند؟

   یا اینکه، از فردایِ بازگشائیِ تالار و فکِ پلمب، مدیر و کارکنانِ تالار را راه نداده‌اند. آنها هم فقط می‌گویند این کار قانونی نبوده. مگر می‌شود به همین سادگی در روزِ روشن این همه اتّفاق بیفتد و کسی چیزی نگوید؟

   به نظرِ من ابهاماتِ زیادی از سویِ هر دو طرفِ ماجرا به وجود آمده و هیچ‌یک پاسخِ روشنی نمی‌دهند. اگر مدیریتِ سابقِ این تالار به نحوی منطقی و درست انجام شده بود، هرگز امکان نداشت چنین اتّفاقاتی بیفتد که دودِ آن بیش از هر کس به چشمِ هنرمندان برود.

   دیروز هم تحصّنی با حضورِ قریب به 30 نفر در اعتراض به نامشخّص بودنِ آیندۀ تالارِ مولوی به مدّتِ یک ساعت بر پا شد که ککِ هیچکس نگزید. یکی از رفقایِ ما می‌گفت اینطور که می‌بینیم، ضریبِ شکستِ ما فوق‌العاده بالاست و شاید ما را به راحتی روانۀ زندان و بازداشتگاه کنند! گفتم مگر تظاهراتِ ضدّ حکومتی کرده‌ایم؟ (که البته یادمان نرفته که اصلِ 27 قانونِ اساسی اینگونه تظاهرات را هم مجاز شمرده) یکی دیگر می‌گفت گرم است و برویم تویِ سالن بنشینیم. گفتم مگر آمده‌ایم اعتکاف کنیم؟! خلاصه که خیلی آدم‌هایِ جالبی در اطرافِ ما وجود دارد و با این وجود اصلاً عجیب نیست که اتّفاقاتی چنین محیّرالعقول در مملکتِ ما بیفتد و ککِ هیچکس هم نگزد.

  
نویسنده : هـ. ز.ز. ; ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ تیر ،۱۳۸٩
تگ ها : تئاتر

مرگ بر عکس

اینکه چند نفر از شما با نامِ مستعار می‌نویسید، به من ربطی ندارد.

اینکه چند نفر از شما اصلاً نمی‌نویسید، به من ربطی ندارد.

اینکه چند نفر از شما عکسِ خودتان را نمی‌گذارید، به من ربطی ندارد.

اینکه چقدر راست نمی‌گوئید، به من ربطی ندارد.

   به یاد هم ندارم که دربارۀ این مسائل شما را سؤال‌پیچ کرده باشم. امّا چون مدام این سؤال را پیش می‌کشید که : «این عکسِ کی‌ئه اینجا؟» من تصمیم گرفتم که یک‌بار برایِ همیشه جوابِ این سؤال را بدهم. این عکسِ شخصِ شخیصِ بنده است. بسیار هم دوستش دارم. از نمایِ پشتی هم گرفته شده. سرم را هم اندکی به راست چرخانده‌ام. بدنسازی هم رشتۀ موردِ علاقۀ من است. اصلاً هم خوشم نمی‌آید عکسِ کسی جز خودم را اینجا بگذارم. این عکس را هم محضِ دلبری نگذاشته‌ام. گذاشته‌ام که بدانم قبلاً چه بوده‌ام و اکنون که بعد از غیبتی طولانی، به باشگاه بازگشته‌ام، چه می‌خواهم باشم. فکر هم نمی‌کنم که هر کسی از اینجور هیاکل خوشش بیاید و با توجّه به این موضوع، بحثِ دلبری از سویِ بنده به‌شدّت تکذیب می‌شود. دلیلِ اصلیِ وجودِ این عکس در این مکان این است که من دلم خواسته بدانم چگونه می‌خواهم باشم و چون هر روز لااقل سرکی به این صفحه می‌کشم، دلم خواسته که این عکس را اینجا بگذارم تا همیشه جلویِ چشمم باشد. اگر به قولِ برخی دوستان قصدِ شومی (با لحنِ مسئولان بخوانید) از این کار داشتم، این قبیل عکس‌ها را از زوایایِ مشخّص‌تر و در صفحاتِ فیس‌بوک می‌گذاشتم و شک ندارم که اگر قرار بود از این مقاصدِ شوم به جائی برسم، آنجا قطعاً بهتر جواب می‌داد.

   ضمناً به خاطر بسپارید که این حقیر نه کینگ‌کونگ است، نه رونی کلمن و جی کاتلر؛ این حقیر بیشتر به فیتنس علاقمند است و اندامِ پوشیده‌اش چندان به چیزی که اینجا دیده‌اید، شباهت ندارد. پس بدانید و آگاه باشید که اینجا و در این عکس ما نه هورمون زده‌ایم، نه در حدّ هیولا ظاهر شده‌ایم. ما صرفاً خودمان هستیم و خودمان. طبیعتاً هر کسی هم شعورش به درکِ این تفاوتِ فاحشِ اندامِ عریان و اندامِ پوشیده و درکِ پیچشِ مو نرسیده و نمی‌رسد. ما هم قرار نیست که چلویِ هر کسی لخت شویم تا حقیقت عیان شود. شاد و پیروز و سربلند باشید.

  
نویسنده : هـ. ز.ز. ; ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ تیر ،۱۳۸٩
تگ ها : شخصی