تجربیاتِ مشترک

هر چیزی که به نحوی به زندان و فضایِ آن مرتبط باشد، حالِ مرا بد می‌کند. خیلی بد، بد می‌کند. هر چیزی که به ناحق پایِ کسی را به زندان باز کرده باشد، بدتر مرا بد می‌کند. خراب می‌کند. امروز فیلمی دیدم دربارۀ اینهائی که گفتم. در موردِ چیزی که حقِّ آدم نیست. حالم بد شد، امّا لذّت بردم از سهیم شدن در یک تجربۀ عمیق. اسمش The Edge of Heaven (مرزِ بهشت) است. فیلمی از فاتح آکین، کارگردانی ترک‌تبار. از دستش ندهید. فیلمنامه‌اش جایزۀ جشنوارۀ فیلمِ کن را گرفته. با دیدنِ آن، به این فکر می‌کردم که چیزی که ما آن‌همه دنبالش می‌گردیم، جائی همین نزدیکیست. وقتی فیلم را دیدید، این حرفِ مرا به خاطر داشته باشید.

   گاهی فکر که می‌کنم، می‌بینم عجب! من دارم هر بار ککِ یک چیزی را تویِ تنبانِ رفقایم می‌اندازم. اصلاً چه دلیلی دارد من بخواهم این همه پیشنهادِ فیلم و کتاب و تئاتر و کوفت و زهرِمار به شما بدهم؟ مگر اینجا محلِّ تبلیغات است؟ یا نکند شما وقتتان را از سرِ راه آورده‌اید؟ ولی راستش را بخواهید، به گمانم اینها برایم آنقدر ارزشمند بوده‌اند که بخواهم به جایِ زار زدن و زر زدن و الکی‌خوش بودن، شما را ترغیب کنم که با من شریکشان شوید. چس‌ناله‌هایِ من کمتر به دردِ کسی خورده.

   فیلم و رمان، آینۀ بزرگ‌ترین و عمیق‌ترین تجربیات بشرند. مثال‌هائی از زندگی‌اند که ما را به سمتِ کشفِ هرچه بیشترِ ارزشِ زیستن فرا می‌خوانند. وقتِ ما بهتر است پایِ اینها بگذرد تا اراجیفِ سخیف.

   یک بار محمودِ دولت‌آبادیِ رمان‌نویس سرِ یکی از کلاس‌هایِ دانشکده‌مان همینطور که داشت زیرِلب با خودش حرف می‌زد، در حالی که آن چشم‌هایِ آبیِ عجیب‌وغریبش را به زمین دوخته بود، گفت: «من اگه عقلِ الانم رو سی سال پیش داشتم، عوضِ این همه نوشتن، می‌شِستم می‌خوندم...»

   کاری ندارم که محمودِ دولت‌آبادی اصلاً استادِ خوبی نیست؛ کاری ندارم کجایِ کارِ ادبیات ایستاده؛ کاری ندارم که هنوز مثلِ احمق‌ها فکر می‌کند حقّش بوده نوبل بگیرد و حقّش را خورده‌اند؛ کاری ندارم که چقدر خوب یا بد می‌نویسد؛ امّا می‌دانم و می‌دانید که او یکی از نامورترین و مطرح‌ترین نویسندگانِ این مملکت است. همانطور که مثلاً بهرامِ بیضائی را از نامورترین و مطرح‌ترین نمایشنامه‌نویسان و فیلمسازانِ این مملکت می‌دانند که البته من معتقدم صرفاً بر اساسِ یک سوءتفاهم می‌توان بیضائی را یک نویسنده یا فیلمسازِ خوب دانست.

   حالا زرت برنگردید بگوئید که بیضائی فلان است و بهمان است و استاد است و غیره و ذلک؛ شک نکنید که من خیلی بیشتر از شما لااقل مجبور بوده‌ام آثارِ او را بشناسم. او هم یکی است مثلِ داریوشِ مهرجوئی که بر اساسِ سوءتفاهمات موجود، مثلِ بادکنک بادش کرده‌اند. همین هامونِ مهرجوئی که خیلی‌ها برایش یقه پاره می‌کنند، یک فیلمِ متظاهرانه، مسخره و پیشِ‌پاافتاده است. چه شد؟ به شما برخورد؟ مگر شوهرزنتان بود که بهتان برخورد؟ یا نکند او واقعاً کارگردانِ قدری است و ما بی‌خبریم؟

   حالا زرت برنگردید بگوئید مگر تو خودت چه گهی هستی که اینطور دربارۀ اینها حرف می‌زنی. ببین رفیق، من هر گهی هستم، لااقل یک گهی هستم و کسی مثلِ مهرجوئی حتّی هیچ گهی نیست! ناراحت هم نشو. اینقدر موضع نگیر. بگذار به معابد حمله کنیم. نترسید از اینکه حرفی می‌زنید که بابِ میلِ خیلی‌ها نیست. وقتی دلیل داشته باشیم، علمش را داشته باشیم، باید هم که به معابد حمله کنیم. ما نباید به واسطۀ تبلیغاتی که رویِ افراد صورت گرفته، فریفتۀ آنها شویم. یک مرد می‌خواهم که بیاید مثلاً از هامون دفاع کند. امّا پیش از اینکه کسی بخواهد سینه چاک دهد، بگذارید این را بدانیم که اینکه کسی مشهور می‌شود، دلیلِ خوب بودنش نیست. «اخراجی‌ها پرفروش‌ترین فیلمِ تاریخِ سینمایِ ایران شد.» این مثال را زدم تا بدانید که شهرت لزوماً برگرفته از توانائی‌هایِ افراد نیست.

   از بحث خارج نشویم. داشتم از دولت‌آبادی می‌گفتم. «من اگه عقلِ الانم رو سی سال پیش داشتم، عوضِ این همه نوشتن، می‌شِستم می‌خوندم...» یعنی این جمله را باید طلا گرفت. این حرف را کسی زده که پاکنویس کردنِ کلیدرِ او چند سال از وقتِ ما را خواهد گرفت. بیائید کمی به این جمله فکر کنیم: «من اگه عقلِ الانم رو سی سال پیش داشتم، عوضِ این همه نوشتن، می‌شِستم می‌خوندم...» حالا فهمیدید چرا هر بار دارم به شما یک فیلم یا کتاب یا چیزی شبیهِ آن را پیشنهاد می‌کنم؟

  
نویسنده : هـ. ز.ز. ; ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٩
تگ ها : سینما

پس از چندی

حالِ من خوب است. مشکلِ «خاصی» وجود ندارد. یک سری مشکلاتِ «عام» وجود دارد که نه وجودش را من باعث شده‌ام، نه کسی به تنهائی قادر به ایجادش است. من فقط می‌توانم در تثبیتِ هرچه‌بیشترش نقشی فرعی داشته باشم که از اینجا و همین تریبون اعلام می‌کنم که این نقش را نخواهم پذیرفت. جامعۀ ما به قدرِ کافی بیمار هست.

   ببخشید بابتِ نبودنم. منظورم این نیست که هر که نبود، باید عذری بخواهد؛ امّا معتقدم که وقتی تعریفی از خود برایِ دیگران داشتی، بهتر است با اطّلاعِ قبلی گورت را گم کنی. امّا من قصدم «نبودن» نبود. هر بار هم که خواستم یادداشتی هوا کنم، به دلیلی نشد. حتّی یک بار در کافی‌نت بالایِ 2000 کلمه نوشتم که به خاطرِ copy نکردن، همه‌اش به فناءِ فی الفاک واصل شد. خلاصه اینکه، اگر می‌دانستم چنین غیبتی پیدا خواهم کرد، حتماً قبلش می‌گفتم. اینها را گفتم که نگوئید طرف چس‌مثقال شعور لایِ لِنگش نداشت. اگر هم نرسیدم برایِ همۀ رفقا کامنت بگذارم، ببخشندم و نگویند چس‌مثقال شعور لایِ لِنگش نداشت.

 

نمی‌دانم چقدر به فیلم دیدن و کتاب خواندن اعتقاد دارید، امّا من واقعاً نمی‌دانم بدونِ اعتقاد به اینها، زندگی چه شکلی پیدا می‌کرد. این چند وقتی که نبودم، فیلم‌هایِ زیادی دیدم و کمتر کتاب خواندم. دورۀ آثارِ پولانسکی را دیدم و حتماً درباره‌اش چیزی خواهم نوشت؛ چیزی که فقط به دردِ جائی مثلِ اینجا بخورد، نه ستون‌هایِ روزنامه‌ها و صفحاتِ مجلّات و فصلنامه‌ها. یک چیزی که فقط صمیمیتِ وبلاگ و خوانندگانش تابِ تحمّلش را داشته باشد. یک کتاب هم به تازگی نشرِ چشمه چاپ کرده به نامِ رومن به روایتِ پولانسکی که اتوبیوگرافیِ پولانسکی است با ترجمۀ آزاده اخلاقی که به نظرم الحق ترجمۀ خوبی است.

   امّا حالا گذشته از پولانسکی، امروز و همین چند دقیقه پیش از دیدنِ فیلمی به نامِ Alfie فارغ شدم؛ فیلمی که در نگاهِ اوّل به‌دردِ آدم‌هایِ الکی‌خوشِ کس‌باز می‌خورد، امّا هرچه جلوتر رفت، عمیق‌تر شد. این فیلم به شدّت «انسانی» بود. یعنی برگرفته از دغدغه‌هایِ تک‌تکِ آدم‌ها بود و نگاهِ ما را از شلوغی‌هایِ روزمرّه، به داخلِ چاردیواریِ ذهنمان می‌بُرد. اینکه کارهائی که ما می‌کنیم، آیا واقعاً درست هستند؟ ما قادریم در موقعیت‌هایِ مشابه قرار بگیریم؟ چیزی که ما را خوشحال می‌کند، چقدر باعثِ از بین رفتنِ زندگیِ دیگران می‌شود؟ لذّت یا به قولی، «حال کردن» چقدر می‌تواند قابلِ قبول باشد؟ ما تا کجا حقِّ پیشروی داریم؟ و اینکه... اینها همه برایِ چیست؟

   شاید فیلمِ Alfie واقعاً اینقدرها هم عمیق نباشد، امّا شک نکنید که ذهنِ ما را به سمتِ این سؤالات خواهد برد. این فیلم به شدّت انسانی است، چون ذهنِ ما را به سمتِ روابطِ به ظاهرِ ساده ولی عمیقِ انسانی می‌بَرد و ضمناً به آدم‌هایِ زیادی قابلِ تعمیم است. گفتم، شاید اوایلِ فیلم بخورد تویِ ذوقتان، امّا رهایش نکنید. ادامه بدهید. ارزشِ دیدن دارد. خیلی از این جملاتِ قصارِ شما را هم می‌شود در همین فیلم پیدا کرد. به عنوانِ مثال: «طوری زندگی کن که انگار امروز آخرین روزِ عمرت‌ئه.» و خیلی جمله‌هایِ دیگر. به کسانی که عشقِ حفظ و بازگو کردنِ این جملات را دارند هم حتماً پیشنهادش کنید. بعدش اگر همه‌مان حال و حوصله داشتیم، چیزکی از احساسمان نسبت به این فیلم خواهیم نوشت.

   فیلمِ Alfie با بازیِ جود لاو (Jude Law) و سوزان ساراندن (Susan Sarandon)، بر اساسِ نمایشنامه‌ای از بیل نوتون (Bill Naughton) و با کارگردانیِ چارلز شایر (Charles Shyer). این اطّلاعات فقط به دردِ کسانی می‌خورد که آنقدر برایِ چیزی که می‌بینند ارزش قائل هستند که بروند تویِ اینترنت یک چرخی بزنند و به اطّلاعاتشان اضافه کنند. مثلاً بدانند که فیلمی با همین اسم و همین قصّه در سالِ 1966 هم ساخته شده.

   نمی‌توانم این را به زبان نیاورم و این یادداشت را تمام کنم که: واقعاً ذوقزده‌ام کردید با این همه کامنتی که گذاشته بودید. واقعاً ممنونم و امیدوارم لیاقتش را داشته باشم.

  
نویسنده : هـ. ز.ز. ; ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ امرداد ،۱۳۸٩
تگ ها : سینما