پروفسور بوبوس، تئاتر را ببوس و... !

دیگر سکوت جایز نیست؛ نمی‌شود. نمی‌توانم. نمی‌گذارند. به آرامشِ پیش و پسِ طوفان قسم که نمی‌گذارند. نمی‌گذارند این دهان بسته بماند و این نهان آشکار نشود. آمده‌اند نمایشی مثلاً سیاسی به رویِ صحنه برده‌اند. حضّارِ محترم می‌بخشندم اگر بگویم: «مزخرررررف بود.»

   وقتی پدرِ تئاترِ تجربیِ ایران می‌شود آتیلا پسیانی، من پدرم در می‌آید. من عزا می‌گیرم. می‌میرم. آقایِ پسیانی شما پاهایتان را به عرضِ 12 متر باز کرده‌اید و رویِ صحنۀ سالنِ اصلیِ تئاترِشهر ریده‌اید. بیائید یک بار هم که شده شوخی را بگذاریم کنار؛ شما ریده‌اید. این چه مزخرفی است که رویِ صحنه آورده‌اید؟ به خیالتان مردم با دیدنِ این مزخرفات تخلیۀ سیاسی می‌شوند؟ نه جانم؛ ریده‌اید. شما گند زده‌اید به هرچه اعتقاد و باورِ آدم است به تئاتر. به هنر. به روشنفکری. شما ریده‌اید.

   وقتی بزرگ‌ترین حرکتِ مردمیِ 100 سالِ اخیرِ مردمِ ما و بزرگ‌ترین حرکتِ مردمیِ هزارۀ سوّم را به حدِّ شوخی‌هایِ کوچه‌بازاری و مدرکِ آکسفوردِ کردان و بی‌سوادیِ وزرایِ کابینه تنزّل می‌دهید، باید به این ابتذالتان خندید. عیب از من است که می‌گریم. عیب از من است که خنده‌ها و تشویق‌هایِ خیلِ طرفدارانتان را درک نمی‌کنم. آقایِ پسیانی، به خیالتان مردم با دیدنِ این مزخرفات تخلیۀ سیاسی می‌شوند؟ نه جانم؛ ریده‌اید. شما گند زده‌اید به هرچه اعتقاد و باورِ آدم است به تئاتر. به هنر. به روشنفکری. شما ریده‌اید.

   مردم می‌خندند، چون سطحِ توقّعاتشان را در حدِّ یک خنده پائین آورده‌اید. شما ریده‌اید. شما خونِ ندا و سهراب و یعقوب را لجن‌مالِ آمالتان کرده‌اید. شما به خیالتان در این خفقان شاهکار کرده‌اید، امّا ریده‌اید. سیستم از خدا می‌خواهد مردم به یادِ آن روزها، خنده‌برلب از سالنِ نمایش پر بکشند به خانه و میخانه. شما نه غیرت دارید، نه غیرتِ ماسیدۀ مردم را به بیداری می‌خوانید. شما ریده‌اید.

   نمایشِ «پروفسور بوبوس» باید بشود کعبۀ آمالِ شما که یک فشن‌شو راه بیندازید و کَت‌واک راه بروید روی این سطحِ کاذبِ صحنه. خودنمائی کنید آن هم در محلّ خودنمائی: در سالنِ نمایش که از مصدرِ «نمایاندن» می‌آمد آن روزها، و این روزها شما از مصدرِ «نمودن» افعالش را صرف می‌نمائید. تمامِ همّ و غمتان هم شده آنها که در قبالتان موضع گرفته‌اند در این سال‌ها. من ریده‌ام به آن سال‌ها. ریده‌ام به آن مواضعِ کودکانه. من ریده‌ام به آن تلِّ ساخته از ریدمانِ شما.

   آقایِ رضا کیانیانِ عزیز؛ شما به زندگیت در چند فیلم و نمایش بازی کرده‌ای؟ به گمانت کدامش نقطه‌عطفِ حرفه‌ات بوده؟ چه تفاوتی میانِ این نقش تا آن نقشت وجود دارد؟ چرا گمان کرده‌ای اگر آتیلا تنها کسی است که از همنسلانت باقی مانده و هنوز کار می‌کند، پس نمی‌ریند؟ شما هم ریده‌اید با آن خنده‌هائی که از مخاطب دریوزه می‌کنید. شما ریده‌اید با آن ادا و اصولِ نچسبتان. شما ریده‌اید با آن لفّاظیِ همیشگیتان.

   واقعاً از زاویه‌دیدِ هنری ازتان می‌پرسم؛ آیا باید تمامِ نقش‌ها یک‌جور به نظر آیند؟ پس فرقِ بازیگر و مردمِ عادی چیست؟ چرا سیمرغ را نمی‌گذارید لبِ کوزه آبش را بخورید؟ شما فقط به‌خوبی از کارِ بدتان حرف می‌زنید و گاهی که دیوانگیتان از حد می‌گذرد، می‌گوئید: «من رابرت دونیرو نیستم!» و غافلید که شما که باشید که رابرت دونیرو باشید؟! شما ریده‌اید.

   پروفسور بوبوس، تئاتر را ببوس و بگذار کنار. کارگردانِ پروفسور بوبوس، تو نیز هم.

   من از تمامیِ طرفدارانتان عذر می‌خواهم که شما اینقدر ریده‌اید. که غیرت نداشته‌اید. که کشته‌اید ما را. که مرده‌اید.

   تئاترِ ما همچنانِ میزبانِ چون شمایانی است، چرا که هرگز تابِ حرف‌هایِ چون مائی را ندارد. این را با تمامِ وجود و از تهِ قلبم می‌گویم. این نامه هم به دستتان می‌رسد. شک ندارم. نوچه‌هایِ شما همه‌جا هستند. بخوانیدش و بدانید که تئاترِ مثلاً تجربیِ شما بدونِ مشکل به رویِ صحنه خواهد رفت، چرا که صحنه‌ها این روزها پذیرایِ حرف‌هایِ مفتند. مگر به شما نگفتند؟ امثالِ جعفرِ پناهی باید در زندان نگرانِ سلامتِ خانواده‌شان باشند و اعتصابِ خشک کنند، آن وقت شما بیائید و بخندید به ریشِ آن روزها. بخندید. بخندید. «پروفسور بوبوس»ها هستند که بیش از 50 میلیون فروش دارند. بخندید.

  
نویسنده : هـ. ز.ز. ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٩
تگ ها : تئاتر