غریق

من از ترسِ آن لکاتۀ هرجائی بود که تو را بوسیدم

اخم نکن

بنشین

انگشتِ اشاره‌ام را تدبیرِ بودنت کن

بمان

همین‌جا

اینجا

درست رویِ سوّمین بندِ انگشتم

آن شب که آن لکّاتۀ کمرباریک در تاریک روشنِ حضورت به من پا داد

من دستِ تو را گرفتم

بردم

غرق در بوسه شدی

مُردم

هـ. ز.ز.

1389/3/11

  
نویسنده : هـ. ز.ز. ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٩
تگ ها : شعر من