آی آدم‌ها

توهّم است یا نه، بالاخره گریبانی را که نباید، گرفته است. گرفته و فشرده و از آن چیزکی چون صمغِ درختی وحشی پس می‌ریزد از گلویم. می‌ریزد کفِ دستش؛ دستِ تنگنا. توهّم است یا نه، این تنگناست. من در آن. بسیاری در آن. هیچ نمی‌دانیم هیچ‌یک از ما. هیچ‌یک از ایشان. هیچ از آن.

   رابطه با جنسِ مخالف را علیرغمِ موافقتِ آن جنس، نهی کرده‌ام برایِ تنم، خویشتنم. خویشتنم را آزموده و فرسوده‌ام. توانسته‌ام به چنگش آورم. از این تنگنا به در بیاورم. تنم امّا حکایتی دگر است. این از آنِ من نیست. نبوده هیچ‌گاه. نگاه به شهوت آلوده‌ست. تن به رخوت فرسوده‌ست. از آنِ من نیست این. این تن. ما به سادگی از پسِ روحِ خویش برآمده‌ایم و در بطالت تن‌هامان مانده‌ایم.

   روزنی به قدرِ ارزنی از سقفی بزرگ، ظلمت را به استهزا می‌گیرد. هر چه نبوده، «بود» می‌شود. می‌رود تا دوردست‌ها. باز می‌گردد. سوغات می‌آورد. چیزی افزون بر آنچه «بود» می‌شود. اسیر گشته‌ایم ما. اسیرِ تن، نه خویشتن.

   روزن را می‌بندم. ردِّ نور بر جاست. چشمانِ حریص به تاریکی عادت می‌کنند. باید از گشنگی مُرد. برایِ تن حجله‌ای بر پا کنید. جار زنید که او جوان بود. برایِ مردن، چیزی نمی‌خورم. حریص شده‌ام. حرص می‌خورم. می‌خورم و نمی‌خورم تا می‌میرم. افسوس... ردِّ نور بر جاست.

  
نویسنده : هـ. ز.ز. ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٩
تگ ها : شخصی