فقط یک چیز را به من نگفته بود

آن روز

که واردِ خانه شدی

در ناله کرد

و دیوارها به من یاوه گفتند

که چرا سرشان هوو آورده‌ام

 

شب

تختِ دونفره

پی به ابعادِ کثیفش برد

 

دیروز

چراغِ خواب

در پیشگاهِ پدر

علیهِ من شهادت داد

او نگاهی به آن کاغذِ کاهی کرد

و نگاهی به دستانِ من

امّا هیچ‌یک از این کتاب‌ها

لب وا نکردند

تا حقیقت عیان شود

 

امروز

من محکوم شدم

به ترکِ این خانه

با تو!

چرا که این شعرِ نیمه‌کاره که تا دیروز گمش کرده بودم

با دستخطِّ من

و به‌دستِ یک روان‌نویسِ دروغگو

نوشته شد

و مادرم آن را دید

 

فردا

همین در و دیوار

همین کتاب‌ها

دلشان برایِ من تنگ خواهد شد

من از اوّلش تنها بودم

 

 

 

 

هـ. ز.ز.

١٢/۴/١٣٨٩

 

کلام اضافه:

1. برخی افراد واقعاً و واقعاً بی‌ادبند؛

2. برایِ سلامتیِ دیه‌گو مارادونا و آرژانتین جمیعاً یک صلواتِ بلبلی ختم بفرمائید.

  
نویسنده : هـ. ز.ز. ; ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٩
تگ ها : شعر من