پس از چندی

حالِ من خوب است. مشکلِ «خاصی» وجود ندارد. یک سری مشکلاتِ «عام» وجود دارد که نه وجودش را من باعث شده‌ام، نه کسی به تنهائی قادر به ایجادش است. من فقط می‌توانم در تثبیتِ هرچه‌بیشترش نقشی فرعی داشته باشم که از اینجا و همین تریبون اعلام می‌کنم که این نقش را نخواهم پذیرفت. جامعۀ ما به قدرِ کافی بیمار هست.

   ببخشید بابتِ نبودنم. منظورم این نیست که هر که نبود، باید عذری بخواهد؛ امّا معتقدم که وقتی تعریفی از خود برایِ دیگران داشتی، بهتر است با اطّلاعِ قبلی گورت را گم کنی. امّا من قصدم «نبودن» نبود. هر بار هم که خواستم یادداشتی هوا کنم، به دلیلی نشد. حتّی یک بار در کافی‌نت بالایِ 2000 کلمه نوشتم که به خاطرِ copy نکردن، همه‌اش به فناءِ فی الفاک واصل شد. خلاصه اینکه، اگر می‌دانستم چنین غیبتی پیدا خواهم کرد، حتماً قبلش می‌گفتم. اینها را گفتم که نگوئید طرف چس‌مثقال شعور لایِ لِنگش نداشت. اگر هم نرسیدم برایِ همۀ رفقا کامنت بگذارم، ببخشندم و نگویند چس‌مثقال شعور لایِ لِنگش نداشت.

 

نمی‌دانم چقدر به فیلم دیدن و کتاب خواندن اعتقاد دارید، امّا من واقعاً نمی‌دانم بدونِ اعتقاد به اینها، زندگی چه شکلی پیدا می‌کرد. این چند وقتی که نبودم، فیلم‌هایِ زیادی دیدم و کمتر کتاب خواندم. دورۀ آثارِ پولانسکی را دیدم و حتماً درباره‌اش چیزی خواهم نوشت؛ چیزی که فقط به دردِ جائی مثلِ اینجا بخورد، نه ستون‌هایِ روزنامه‌ها و صفحاتِ مجلّات و فصلنامه‌ها. یک چیزی که فقط صمیمیتِ وبلاگ و خوانندگانش تابِ تحمّلش را داشته باشد. یک کتاب هم به تازگی نشرِ چشمه چاپ کرده به نامِ رومن به روایتِ پولانسکی که اتوبیوگرافیِ پولانسکی است با ترجمۀ آزاده اخلاقی که به نظرم الحق ترجمۀ خوبی است.

   امّا حالا گذشته از پولانسکی، امروز و همین چند دقیقه پیش از دیدنِ فیلمی به نامِ Alfie فارغ شدم؛ فیلمی که در نگاهِ اوّل به‌دردِ آدم‌هایِ الکی‌خوشِ کس‌باز می‌خورد، امّا هرچه جلوتر رفت، عمیق‌تر شد. این فیلم به شدّت «انسانی» بود. یعنی برگرفته از دغدغه‌هایِ تک‌تکِ آدم‌ها بود و نگاهِ ما را از شلوغی‌هایِ روزمرّه، به داخلِ چاردیواریِ ذهنمان می‌بُرد. اینکه کارهائی که ما می‌کنیم، آیا واقعاً درست هستند؟ ما قادریم در موقعیت‌هایِ مشابه قرار بگیریم؟ چیزی که ما را خوشحال می‌کند، چقدر باعثِ از بین رفتنِ زندگیِ دیگران می‌شود؟ لذّت یا به قولی، «حال کردن» چقدر می‌تواند قابلِ قبول باشد؟ ما تا کجا حقِّ پیشروی داریم؟ و اینکه... اینها همه برایِ چیست؟

   شاید فیلمِ Alfie واقعاً اینقدرها هم عمیق نباشد، امّا شک نکنید که ذهنِ ما را به سمتِ این سؤالات خواهد برد. این فیلم به شدّت انسانی است، چون ذهنِ ما را به سمتِ روابطِ به ظاهرِ ساده ولی عمیقِ انسانی می‌بَرد و ضمناً به آدم‌هایِ زیادی قابلِ تعمیم است. گفتم، شاید اوایلِ فیلم بخورد تویِ ذوقتان، امّا رهایش نکنید. ادامه بدهید. ارزشِ دیدن دارد. خیلی از این جملاتِ قصارِ شما را هم می‌شود در همین فیلم پیدا کرد. به عنوانِ مثال: «طوری زندگی کن که انگار امروز آخرین روزِ عمرت‌ئه.» و خیلی جمله‌هایِ دیگر. به کسانی که عشقِ حفظ و بازگو کردنِ این جملات را دارند هم حتماً پیشنهادش کنید. بعدش اگر همه‌مان حال و حوصله داشتیم، چیزکی از احساسمان نسبت به این فیلم خواهیم نوشت.

   فیلمِ Alfie با بازیِ جود لاو (Jude Law) و سوزان ساراندن (Susan Sarandon)، بر اساسِ نمایشنامه‌ای از بیل نوتون (Bill Naughton) و با کارگردانیِ چارلز شایر (Charles Shyer). این اطّلاعات فقط به دردِ کسانی می‌خورد که آنقدر برایِ چیزی که می‌بینند ارزش قائل هستند که بروند تویِ اینترنت یک چرخی بزنند و به اطّلاعاتشان اضافه کنند. مثلاً بدانند که فیلمی با همین اسم و همین قصّه در سالِ 1966 هم ساخته شده.

   نمی‌توانم این را به زبان نیاورم و این یادداشت را تمام کنم که: واقعاً ذوقزده‌ام کردید با این همه کامنتی که گذاشته بودید. واقعاً ممنونم و امیدوارم لیاقتش را داشته باشم.

  
نویسنده : هـ. ز.ز. ; ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ امرداد ،۱۳۸٩
تگ ها : سینما