AN ADVICE

سرم رو تا حالا مثِ کبک توُ برف فرو نکرده بودم، ولی انگاری صدایِ آدمایِ دور و برم اینقدر محکم توُ گوشم وول خورده بود که تا همین چند وقتِ پیش، تا همین 17 خردادِ کوفتی، گوشام رو اونقدر محکم گرفته بودم که دیگه هیچی نمی‌شنیدم. حتّی یه نغمۀ قشنگ. یا مهم‌تر از اون، صدایِ این همه مادرقحبه که معلوم نیس از کجایِ درزِ این خیالِ ساده می‌آن توُ، که هیشکی جلودارشون نیست و باید یه شوک بهت بِدن تا بفهمی دنیا دستِ کی‌ئه. آره، یه شوک. عینِ یه شوک بود.

شنیدی یه عدّه می‌گن غصّه نخور، خدا بزرگ‌ئه؟ قبول؛ فرض که حرفِ شما درست و معقول، ولی من می‌گم بزرگیِ خدا فقط به اون مهر و محبَتش نیس دائی، به اون چیزی که تو شورتش گذاشته هم هس. اون‌ام خیلی بزرگ‌ئه. امتحانش کرده‌ی؟

وقتی خدا بخواد به اونی که قبولش داره حال بده، اساسی حال می‌ده. ولی امون از وقتی که بخواد حالت رو بگیره... همون کلفت‌ئه رو چنون می‌چپونه وسطِ زندگیت که نمی‌دونی از کدوم‌ور باید پاره شی. بعدش هم حال و احوالاتت ردیف شد، باز جاش می‌مونه. ناسلومتی خدا بزرگ‌ئه دیگه.

منی که اینجا چنبره زده‌م توُ خودم و دارم حرف از امون و زمین و زمون می‌زنم، مدام دم از ماتحتِ پاره و این و اون می‌زنم، به غیرتی که یه سال خرجِ این مملکت کردیم قسَمت می‌دم، لازم نکرده صبح تا شب دوره بیفتی تا همه‌چی و همه‌کس برات اعتراف کنن و تو هم استغفار؛ گاهی یه چیکه از اون رویِ نجسِ زندگی برات کافی‌ئه که بتونی بتمرگی یه گوشه و از همه متنفّر بشی. نشدی هم کونِ لقت. به هیشکی برنمی‌خوره. منتها بعدش بلند شو روُ جفت پاهات وایسا. یه دست بکش زیرِ خایه‌هات، یه تف بنداز توُ آینه، بعد بزن به دلِ کویر و صغیر و کبیر.

کلامِ اضافه: فکر نمی‌کردم این همه آدم نتونن یه دلیل واسه علاقه‌شون به فیلمِ هامون بیارن. بعد تازه از من مقالۀ مفصّل هم می‌خواین! ببینم، حتماً باید یه نفر بیاد و بگه چرا این مزخرفی که شده شاهکارِ سینمایِ تخـ.می ما، هیچ گهی نیس؟ پست بعدی - دیر یا زود - دلایل من رو واسه تخـ.می بودن این فیلم خواهید خوند. به کسی برنخوره که من از این لفظ در مورد این فیلم استفاده می‌کنم. شما تا اون موقع وقت دارین فکراتون رو بکنین که چرا هامون تخـ.می نیس. باز به ما که به معابد حمله کردیم. شما چیکار کردین؟ یه‌کم به خودت بیا رفیق. بدون چرا از چیزی خوشت می‌آد یا متنفّری. و منتظرِ پستِ بعدی باش. هامون هیچ پخی نیس. باور کن یا اقلّاً کاری کن که من به باورم شک کنم. بزن به دلِ کویر و صغیر و کبیر...

  
نویسنده : هـ. ز.ز. ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٩
تگ ها : شخصی