قاضی‌القضات

زِنایِ محسنه با خویشتن است

رویاروئیِ تو با او

برایِ من.

تو خیانت به عشق کرده باشی

یا او خیانت به رفاقت،

فرقی نمی‌کند؛

من دیگر نه زنا می‌کنم

نه دستِ دوستی می‌فشارم.

رویاروئیِ تو با او

برایِ من

دیدارِ سخت‌ترین اندیشه‌هایِِ پست است.

به‌راستی کدامین شاهد نظاره‌گرِ حقیقتِ آن شب بود؟

شبی که دستی دوستی را با خیانت به عشقم آلود، شاید

اینک

هر یک از شما دو تن

دفاعیه‌ای دارید بهرِ مردی خفته در کوی و برزن، سِتَرون.

یکی از شما دو تن

یارایِ دروغی دیگر دارد.

یکی از شما دو تن

تقلّایِ ذهنِ خستۀ مرا

خوار می‌دارد.

هر سخنی

کلامی

حرفی

پیامی

محتمل است و مغتنم.

نه دلیلی به‌جاست، نه مدرکی به‌کار.

برایِ واپسین بار

تا می‌توانید دروغ بگوئید؛

این تنها منم

که با تمامِ وجودم شما را احساس خواهم کرد.

  
نویسنده : هـ. ز.ز. ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ دی ،۱۳۸٩
تگ ها : شعر من