آخر عاقبتِ نامزدبازی

ساعت از شش و نیمِ عصر گذشته. تتمه بچه‌ها هم می‌رسند. می‌رویم تو. من آن جلوترک باید بنشینم. دو نمایشنامه‌ام نامزد شده. نامزدها هم که باید در خطِ مقدم باشند.

   یک هفته با خودم زمزمه می‌کردم که وقتی رفتم رویِ سن، چه بگویم؟ آخرش به اینها رسیدم: «خواهش می‌کنم یک دقیقه سکوت و قیام کنیم، برایِ او که در پرولوگ جان داد به نمایشِ ما. برایِ او که نشانه بود، آیه بود، یعقوبِ بروایه بود.» و یعقوب همین پارسال شهید شده بود؛ شـنبه خـونین. سیِ خرداد. محمــد رحمــانیان آن روزها در «اعتمادِ ملی» نوشت: «یعقوب، تو در پرولوگ (مقدمه نمایشنامه) مردی...» و من فکر می‌کردم که یعقوب در پرولوگ به نمایشِ ما جان داد. که نشانه‌ای بود برایِ ما. و «روزگارِ عقیم» نمایشنامه آن روزها بود. نمایشنامه‌ای که داوران را به قولِ خودشان «تکان» داده بود. آنها هم جسارتِ انتخابش را داشتند. جسارتِ حضورِ نغمه سبزِ من بر رویِ صحنه‌ها. نمایشنامه‌ای را که کسی نخواهد خواند، آنها خوانده بودند. دردِ من همراهشان کرده بود. پیهِ جایزه گرفتنش را هم به تنشان مالیده بودند. قرار بود «روزگارِ عقیم» جایزه بگیرد تا این روز در تقویمِ تاریخِ هنرِ این مملکت ثبت شود: روزِ پیروزیِ فکر بر دگم‌اندیشی؛ روزی که جسارتِ یک عده بی‌ادعا بر ترسِ قدرتمدارانِ پرادعا پیروز شود.

   رفتم تو. نشستم کنارِ یک عده مهمانِ اجنبیِ جشنواره. جایزه اول مربوط به بخشِ ترجمه و تألیفِ مقاله بود، به نامِ دکتر ناظرزاده کرمانی. جایزه بزرگ عیان شد: جایزه نمایشنامه‌نویسیِ زنده‌یاد اکــبرِ رادی. در حینِ خواندنِ نامِ نامزدها، لطفِ حضار خجالتم داد که صدا می‌زدند نامم را. به نمایشنامه «کنترپوان» امیدی نداشتم. می‌دانستم جایزه‌ای هم اگر باشد، از آنِ «روزگارِ عقیم» خواهد بود. نبود. جایزه نفرِ سوم به کسی رسید که نامش یادم نیست. دومی به «کنترپوان». رویِ صحنه که می‌رفتم، پایم به پله گیر کرد. زمین نخوردم. جماعت مثلِ ورزشگاهی که توپِ مهاجمشان به تیرک خورده باشد، آه کشیدند که مبادا بیفتم. نیفتادم. انتظارِ جایزه برایِ «کنترپوان» را هم نداشتم. دست و پایم همان‌وقت بود که گم شد. جمله‌هایِ یعقوب از یادم رفتم. آمدم پائین. فقط مانده نامِ جایزه اول را بگویند. من منتظرم. «روزگارِ عقیم» حتما برنده است. این بار باید جمله‌هایِ یعقوب را می‌گفتم. مجری نامِ پرشـینِ نواب را صدا زد. من ماندم. رسماً واماندم.

   آمدم بیرون. حسـینِ مهکام را دیدم. «هومن جان به خدا شرمنده‌ام. امروز معلوم نیست در دبیرخانه چه اتفاقی افتاده که نامِ تو را حذف کردند. انتخابِ اولِ ما «روزگارِ عقیم» بود.» نادرِ برهـانی را پیدا نمی‌کنم. زنگ می‌زنم به او. قاتی کرده: «مگر می‌شود رأیِ ما را عوض کرده باشند؟ این انتخابِ ما نبود.» و من نمی‌دانم اگر برایِ دبیرخانه معذوریتی در بابِ برنده شدنِ «روزگارِ عقیم» بود، چرا نامزدش کردند؟ چرا اگر جایزه اول را به آن ندادند، اقلاً به «کنترپوان» ندادندش؟ برگه‌هایِ تقویمِ ما پر است از آراءِ به یغمارفته. پر از دروغ. تقویمِ ما تابِ روزهایِ پرشکوه را ندارد.

   مراسم را نیمه‌کاره رها کرده‌ام. در و دیوارِ تالارِ وحدت آزارم می‌دهد. رفقا می‌گویند: «تو از نظرِ ما اولی.» و این جمله نمک می‌پاشد به زخمم...

پیوست: عکس‌هایِ اختتامیه به روایتِ خبرگزاریِ مهر. من هفتمی هستم از بالا:

http://mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1079143

  
نویسنده : هـ. ز.ز. ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٩
تگ ها : تئاتر