21 اردیبهشت

اینکه روزِ تولدِ آدم گره بخورد با هزار اتفاقِ ریز و درشتِ کاری و غیرِکاری، عجیب است. تا کنون اینگونه نبوده برایم. بخشِ گفتنیِ نوشته‌هایِ عمومی عموماً مبرا از زوایایِ خصوصی‌ترِ زندگی‌اند. اما به شرافتِ قلم سوگند که هرچه نوشته‌ام، صدق بوده. عاری از کذب بوده. که خودم بوده. خودم را ممیزی (سانسور) نکرده‌ام. ضربه‌اش را هم خورده‌ام. سال‌ها نمایشنامه‌هایم رنگِ صحنه به خود ندیده‌اند، چون خودم را ممیزی نکرده‌ام. نوشته‌ام. خودم را نوشته‌ام. از سرِ حرفِ این و آن عقب ننشسته‌ام. مچبندِ سبزم را تویِ مستراح آویزه دستم نکرده‌ام. با آن به رویِ صحنه‌ها رفته‌ام. مصلحت را نخریده‌ام. خریدارِ عشق نبوده‌ام. عاشق بوده‌ام. شده حتی در ناخودآگاهم، عاشق بوده‌ام. ستایشِ بی‌منتِ لحظه‌ها را به دوش کشیده‌ام. زیسته‌ام. بودن را گریسته‌ام. خواسته‌ام و برایِ خواسته‌ام جنگِ نابرابر را به جان خریده‌ام و اکنون، 25 سال از عمرم می‌گذرد؛ ربعِ قرن تجربه.

   به من – یا به نمایشنامه‌ مظلومِ من – لطفی روا داشته‌اید. شرم بر کلامی که از نگاهم نتراود. دستم، زبانم تابِ گفتن ندارند. به چشمانم بنگرید امروز؛ چشمانم تابِ دیدارتان را ندارد. شما از هر تندیس و سردیس و مجسمه‌ای که این روزها به تاراج می‌رود، در دلِ من بزرگ‌ترید. زیباترید. از کمر تا می‌شوم به حرمتِ آه کشیدنتان پس از شبی که برایم از یلدا درازتر بود و از 22 بهمن سردتر.

   روزی روزگاری «روزگارِ عقیم» را به صحنه خواهم برد. روزی که صحنه، میزبانِ صاحبخانه‌هائی چون شما باشد. این تقدیرِ «روزگارِ عقیم» بود که قربانی شود. «روزگارِ عقیم»، روزگارِ عقیمِ ما را به کاغذ نشانده بود که بر سرش چنین آوردند. روزگاری که زایشی در آن رخ نمی‌دهد. روزگاری که عقیم بودنِ خویش را باور ندارد. این بخشی از تقدیرِ «روزگارِ عقیم» بود که تندیس نگیرد. تاریخ خواهد دید روزی را که «روزگارِ عقیم» آینه‌اش بود. روزی که سبزها دنیا را مسحورِ خویش کردند. ما اکنون مفتخریم به لمسِ زمان. من در قبالِ آن روزها احساسِ تعهدی داشتم که نوشتمشان. همین مرا بس. خودم را اگر ممیزی کرده بودم، افسوسِ معبدِ سوخته از آنم می‌شد.

   من، هومن، در آغازِ ربعِ دومِ زندگی‌ام با غرورِ تمام اعلام می‌کنم که اگر همین فردا جسدم را خاک کنند، روحم آسوده است از نوشتنِ خلوصِ نابِ آن روزها.

کلامِ اضافه:

1. خواندن این یادداشت بدونِ خواندنِ 2 یادداشتِ پیشین، برایِ خواننده گنگ خواهد بود؛

2. مصاحبه‌ای داشته‌ام با نادرِ برهانی‌مرند در بابِ نسلِ جدیدِ نمایشنامه‌نویسانِ ایران و کلاً نمایشنامه‌نویسیِ ما. احتمالِ قریب به یقین در شماره پنجشنبه همین هفته روزنامه شـرق چاپ خواهد شد. اما به هر صورت پس از آن، در همین بلاگ متنِ کامل مصاحبه را خواهم گذاشت؛

3. بی‌نهایت از مسج‌ها و کامنت‌هایِ شما در فضای سایبری و بیرون از آن سپاسگزارم. اگر مخابرات مانعِ ارسال جوابم شده، ببخشیدم؛

4. به دور از تکلف و قربانت بروم‌ها و تبریکاتِ معمول، به عنوانِ هدیه زادروزم، برایم چند خطی بنویسید. باشد که لایقِ این لطفِ شما باشم.

  
نویسنده : هـ. ز.ز. ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٩
تگ ها : شخصی