اینجا خانۀ من است، خالۀ من.

از 28 اسفند اینجائی. تو را از بلادِ کفر فرستاده‌اند ورِ دلِ تنها عنصرِ ذکرِ مجرّدِ فامیل. دیگر عناصرِ ذکور یا متأهلند، یا با خانواده‌هاشان سر می‌کنند. یکیش همان برادرِ برادرمرده‌ام؛ یک اتاقِ اختصاصی در خانۀ اصفهانمان دارد و روزگار می‌گذراند. عرقش به‌راه؛ با دختران به آه؛ با دوستان به چاه. به چاهِ ظلالتِ دوستی. چاهِ دلچسبِ امروز و چاهِ افولِ فردا. از همین دوستانی که من نامشان کرده‌ام «رفیق». دوستی ورایِ این کس‌کلک‌بازی‌هاست.

   خلاصه که برادری دارم که آنقدر خوشبخت است که هر وقت اراده کند، می‌تواند درِ دیگ را بردارد و به‌قدرِ نیاز، برنج بکشد و گهگاهِ از کم‌نمکیِ آن شکوه کند. دردش تمام شدنِ نوشابه باشد و نداشتنِ کرایه‌راه. پسرخاله‌ها هم چندان تفاوتی ندارند. هر دو با خانواده‌اند. دردشان هم همان کارتِ سوختشان است. دخترخاله هم که به سلامتی مزدوج شده. خاطرت که هست؟ تو از 28 اسفند اینجائی. عقدش 15 فروردین بود. با این تفاسیر من تنها عنصرِ ذکرِ مجرّدِ فامیلم.

   آن روز که آمدی، با مهدی و پیام آمدیم پی‌ات. نه مهدی می‌دانست با چه اعجوبه‌ای روبرو خواهد شد، نه تو یک‌درصد احتمال می‌دادی که روزی پیامِ «خوش‌خنده» خطِ لبش خشک شود و مغموم به گوشه‌ای خزد. تو از 28 اسفند اینجائی و خوب می‌دانی مهدی نزدیک‌ترین کسم است؛ پیام خوش‌خنده‌ترین دوستم و مشروب، تنها همدمت.

   آن روز که آمدی، 3 سال از آخرین عبورت از کاشی‌هایِ خانه‌ام می‌گذشت. این‌بار دیگر نه خانه‌ام آن خانه بود و نه خاله‌ام آن خاله. خاله جان، کمتر حرفی از عرقِ بدخوراکِ من می‌زدی و بیشتر از زیادیِ پلّه‌ها ناله می‌کردی. پلّه‌ها آب رفته‌اند و تو از تاب نیفتاده‌ای.

   تو از 28 اسفند اینجائی و از آن روز به بعد بود که هر «مادرماهی» (: ننه‌قمر) با کفش آمد تُو. از آن روز به بعد بود که هر روز بخشی از خانه تخریب شد. یک روز بخشی از هال را جامه‌دانت کردی؛ روزی بخشی از اتاقِ مرا کهنه‌دانت؛ و حتّی بعدترش برایِ پیاده‌روی دیگر به پارک سر نزدی و رویِ مغزِ من قدم زدی. حواست نیست که هر 3 شب یک‌بار یک ویسکی را به تنهائی می‌خوری و مرا به مضحک‌ترین مهمانی‌هایِ اقوام ِ دورِ غیورت می‌بری و غم وجودت را می‌گیرد وقتی دم از رفتن به خانه می‌زنم.

   مبادیِ آداب بودی و هر شب با دوستانی که معلوم نبود از کدامین کوی و برزن جسته‌ای، در خانۀ من میهمانی می‌دادی. حوصله‌ات هم که سر می‌رفت، غرغرهایت مالِ من بود. منی که 10 سال است با هیچ احدی بیش از 3 شب زیرِ یک سقف نبوده‌ام. پیاده‌روی هم که روالِ زندگیت بود. رویِ مغزِ من. هر شب. هر صبح. هر دم. و من نادم از رنجی که به میهمانم نباید داد، با تو تلخی نمی‌کنم. اینها را هم که می‌گویم، به‌خاطرِ حرف‌هایِ خودت است که گفته‌ای پشتِ سرت حرف بزنم، نه در رویت. این هم صیغه‌ای است برایِ خودش. برایِ من که با تو سر کرده‌ام از 28 اسفند تا کنون.

   سرفه‌هایِ گاه و بیگاهت، هذیان‌هایِ شبانه‌ات، سیگار کشیدنِ بی‌وقفه‌ات، غذا خوردنِ پر سر و صدایت، بدمستی‌هایِ مستانه‌ات و بدتر از همه، حرف‌زدن‌هایِ مدامت آزارم داده. همه‌اش حرف، حرف، حرف. آن عصا که در دستت می‌گیری، لاجرم در ماتحتِ من جا خوش کرده است. شک نکن. من تا آخرِ عمرم نخواهم توانست به تو ثابت کنم که این خیابان‌ها کثیفند؛ با کفش در خانه‌هایِ کوچکمان نباید رفت. آفتابِ این سرزمین هیچ کثافتی را پاک نخواهد کرد. پایِ مردمانِ ما قارچ ندارد. کفش‌ها را کنارِ در جفت باید کرد. الناز نقّاشِ خوبی نیست. اسد زمین‌هایِ تو را زنده نخواهد کرد، مگر از بغلِ این کار زندگیش را بگذراند. مردم ساده دروغ می‌گویند. از توُی پارک نباید کسی را به خانه آورد. با سبزی‌فروشِ محل صلاح نیست که دوست شوی. ما دستگاهِ چاپِ اسکناس نداریم. آدمیزاد محال است با چشمِ باز خر و پف کند و  تو می‌کنی. و... و... و...

   از 28 اسفند اینجائی و دیشب تازه رفته‌ای اصفهان. تا آخرِ هفته برنمی‌گردی و من این چند روز را جشنِ ملّی اعلام می‌کنم. مانده‌ام با چه روئی به مادرم گفته‌ای که هومن پدرت را درآورده. راستش را بخواهی تازه امروز بود که خانه را با بچّه‌ها تمیز کردیم و من فهمیدم که اینجا خانۀ من است.

 

کلام‌ اضافه:

1. در روزنامۀ شرقِ پنجشنبه خبری از مصاحبۀ من و برهانی‌مرند نشد. در اینباره و مطالبی که آنجا خواهم نوشت، خبرتان می‌کنم؛

2. ببخشیدم اگر به خاطرِ سرعتِ مگسیِ اینترنت از سر زدن به بلاگ‌هایتان محرومم. این محبتِ شماست که همچنان برایم می‌نویسید؛

3. بابتِ تمامِ تبریکات و تشویقاتِ شما در یادداشتِ پیشین سپاسگزارم. رویِ تخمِ چشمم جای دارید؛

۴. دوستانِ بلاگ‌اسپاتی؛ نمی‌توانم برایتان از خودم کامنتی رها کنم!

  
نویسنده : هـ. ز.ز. ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٩
تگ ها : شخصی