بینوایان

بچّه‌ها کنار بایستید. بچّه‌ها کنار بایستید. چهار تا آدم‌بزرگِ چشم‌سفیدِ موخرمائیِ کچلِ بلندقد آمده‌اند با توپِ پلاستیکیِ قرمزمان شیشه‌هایِ کثیف و کور و کِدِرشان را فرو ریزند و دستی از سرِ بخشش رویِ سرهامان بکشند. یا دستی از سرِ تنبیه بر تن‌هامان بکوبند. بچّه‌ها کنار بایستید. کنار بایستید. دروازه‌هایِ بهشت را به کنجی خلوت ببرید. بنشینید تا شیشه‌ها از ما مرگ را دریوزه نکنند. شیشه‌ها کثیفند. شیشه‌ها کورند. کِدِرند.

   آن مردِ چشم‌سفیدِ بلندقد را نگاه نکنید. چشم‌هاتان تابِ دیدارِ او را نباید داشته باشد. آن زنِ موخرمائیِ لاغر را جوابی ندهید. او بود که پسرش را به این بازی راه نداده بودیم. آن پیرمردِ کچلِ کوتاه‌قد را صدا نزنید. او به حرف‌هایِ شما گوش نخواهد کرد. او سیصد سال با خدا راه رفت و راه رفتن نیاموخت. آن رفتگرِ جوان را هم از یاد ببرید. او بود که توپ‌هایِ قرمزِ ما را می‌دزدید.

   بچّه‌ها کنار بایستید. بچّه‌ها کنار بایستید. چهار تا آدم‌بزرگ، به کوچکی و کودکیِ ما حسادت کرده‌اند. شیشه‌هاشان را اندوده‌اند. کثیفند. کور شده‌اند. بیائید سرودِ ملّیِ جهنّم را زمزمه کنیم. همه با هم. پسرِ آن زنِ لاغرِ موخرمائی را هم رهبرِ گروهِ کر کنیم. بخوانیم. اینگونه گناهِ آدم‌بزرگ‌ها را به تعجیل واداشته‌ایم. توپ‌هایِ قرمزمان را آمادۀ شلیک کنید. بهانه به دستِ دشمن دهید. ما محکوم به تنبهیم. محکوم به مرگ. پس چرا باید بمیریم؟ بیائید مرگ را به کشتن دهیم.

   همین دیروز پیش از اذانِ صبحِ خروسِ همسایه بود که سرودِ ملّیِ جهنّم را دزدیدیم. آن را به تعدادِ کودکانِ مردۀ دنیا تکثیر کردیم. چرا حافظه‌تان از کار افتاده؟ چرا دروازه‌ها را به خود گذاشته‌اید؟ چرا مرده‌اید؟

   بچّه‌ها بیدار شوید. بچّه‌ها کنار بایستید. بیائید مرگ را به کشتن دهیم. او پیرمردی کچل است. زنی موخرمائی است. او رفتگرِ دزد. او مردِ چشم‌سفیدِ بلندقد. اینها سرودِ جهنّم را نیز از یاد برده‌اند. نگذارید با توپِ پلاستیکیِ قرمزمان شیشه‌هایِ کثیف و کور و کِدِرشان را فرو ریزند. توپ‌ها را آمادۀ شلیک کنید. ما سرودِ ملّیِ جهنّم را تکثیر کرده‌ایم.

/ 22 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سما

آدم بزرگ ها بودنشان را دریغ می کنند . . .

شوکا

اومدم نبودی.گفتم برات یادداشت بزارم!

نوشین

دادا ما همشو می خونیما هر دفعه و حالشو می بریم... بی معرفتیم که کامنت نمی ذاریم ولی خیلی چاکریم و دلتنگ[بغل]

م

خوندیدم ... و کنار وایسادم

ص.س

عکستون خیلی به خودتون نمی یاد :دی

نیلوچه

چندین و چندبار خوندمش ... همه منفعل شده اند ...کوچک و بزرگ و دروازه ها رو رها کردند.

سانی

دلم گرفت اینها سرود جهنم را از یاد برده اند... کاش ما یادمون نره . . . خیلی وقت بود که نیومده بودم اینجا دلم برای نوشته هات تنگ شده بود هومن عزیز الان دارم یکی یکی پستاتو میخونم تا برگشتم به آخرین کامنتی که گذاشتم واست که نزدیک تولدت بود خوشحالم که هستی و می نویسی و خوشحالم که میخونم نوشته هاتو

بی پدر خودشیفته

همین الان مطالبت رو می خونم و اگه لازم بود برمی گردم و نظر می ذارم. باید آف لاین بخونم. محل کارمه و بی سرعت. راستی میلت رو جواب دادم. گرفتی؟[سوال]

بی پدر خودشیفته

این دو تا پستت رو که خوندم دیدم نمیشه حرفی نزد و رفت داداش. چیکار داری می کنی؟ داری می شی یه کلی گوی شاعر؟ تو که پراگماتیست بودی. تو که رئالیست بودی. تو که عرفان باز و فضایی و اینکاره و تمثیلی گو و شاعر مسلک نبودی هومن جونم. نکن این کارو. نذار مثل شعر صدای پای دوست از سهراب بشه که هرکی ازش یه برداشتی می کنه. مرد باش و اگه می خوای به چیزی و کسی برینی با جرات و علنی با چند تا نقطه در بین حروف و یه کم پرانتز برین بهشون. این که نشد. از تو توقع نداشتم بزنی تو خط لاطائلات.[ناراحت]

2nya

پسر راستش نفهمیدم اصلا دو بار خوندم و بعد از دو بار باز نفهمیدم چی میخواستی بگی