چرا فیلم هامون تـ.خمی است؟

«نترسیدن از لرزاندنِ تنِ کیرکگور در گور»

بررسیِ دلایلِ ضعفِ اقتباس در فیلمِ سینمائیِ هامون

 

 

چکیده

هامون ساختۀ داریوشِ مهرجوئی یکی از پرآوازه‌ترین فیلم‌هایِ تاریخِ سینمایِ ایران است. مهرجوئی در این اثر با تکیه بر مفاهیمِ اگزیستانسیالیستیِ اندیشۀ سورن کیرکگور که در کتابِ نامیرایِ او، ترس و لرز به رشتۀ تحریر در آمده است، سعی کرده اضطرابِ حمیدِ هامون شخصیتِ اصلیِ فیلم را با اضطرابِ ابراهیم که به‌فرمانِ خدا فرزندش را می‌خواست قربانی کند، به‌نوعی همسان‌سازی نماید. در این مقاله تلاش شده با تکیه بر آراءِ کیرکگور به فیلمِ هامون پرداخته شود تا از این طریق ضمنِ بر شمردنِ کژفهمی‌هایِ فیلمساز در موردِ اندیشه‌هایِ اساسیِ کیرکگور و فرازهایِ اصلیِ داستانِ ابراهیم، این اثر موردِ تحلیل و تفسیر قرار گیرد.

کلیدواژه‌ها: فیلمِ هامون، کتابِ ترس و لرز، داریوشِ مهرجوئی، سورن کیرکگور.

 

مقدّمه

یکی از معروف‌ترین فیلم‌هایِ تاریخِ سینمایِ ایران، فیلمِ هامون ساختۀ داریوشِ مهرجوئی است. مهرجوئی در این اثر با توسّل به اندیشه‌هایِ کیرکگور شخصیتِ حمیدِ هامون را خلق کرده که همچنان یکی از بحث‌برانگیزترین شخصیت‌هایِ سینمایِ ایران است. همواره شاهدِ بوده‌ایم که بازیگرانِ بیشماری آروزیِ بازی در نقشِ حمیدِ هامون را داشته‌اند، یا به مهرجوئی هزارویک لقبِ روشنفکرانه را به‌دلیلِ همین یک اثرِ خاص وصله کرده‌اند. حتّی سالِ گذشته محمّدِ رحمانیان قصد داشت تا اثری تحتِ عنوانِ هامون‌بازان را به‌مناسبتِ بیستمین سالگردِ ساختِ هامون به‌رویِ صحنه بیاورد. چنین برداشت‌هایِ غلطی از هامون و مهرجوئی مرا بر آن داشت تا به بهانۀ اکرانِ مجدّدِ این فیلم در سینماهایِ شهر، تلاشی احتمالاً ناپذیرفتنی در راستایِ تحلیلِ این اثر بردارم. ویژه‌نامۀ سینما و ادبیات نیز فرصتی مضاعف فراهم آورد تا بهانه کنیم اقتباس را. چرا که اثرِ مبدأ یعنی ترس و لرز بر پایۀ یک داستان شکل گرفته است و بیش از آنکه یک متنِ فلسفی و یا دینی باشد، متنی شوریده است که جابه‌جا تنه به اشعارِ منثور می‌زند.

هدف از نگارشِ این این مقاله پاسخ دادن به دو پرسشِ اساسی است: 1. چرا هامون یک اقتباس و نتیجتاً یک اثرِ قابلِ‌قبول نیست؟ 2. چرا با وجودِ اینکه هامون اثرِ قابلِ‌قبولی نیست، پس از بیست‌ویک سال همچنان این‌همه طرفدار دارد؟ برایِ پاسخ به این سؤالات، ابتدا پلاتِ (نقشۀ داستانی) فیلم را ارائه کرده و سپس ضمنِ اشاراتی به ترس و لرز، به بیانِ عقیده‌ام دربارۀ این اقتباس خواهم پرداخت.

 

شناسنامۀ فیلمِ سینمائیِ هامون

نویسنده و کارگردان: داریوشِ مهرجوئی

بازیگران: خسرو شکیبائی (حمیدِ هامون)، بیتا فرهی (مهشید)، عزت‌اللهِ انتظامی (محسنِ دبیری) و...

مدیرِ فیلمبرداری: تورجِ منصوری

آهنگساز: ناصرِ چشم‌آذر (بر اساسِ تِم‌هائی از باخ)

تدوین: حسنِ حسن‌دوست

مدیرِ تولید: فریدونِ آزما

تهیه‌کننده: داریوشِ مهرجوئی

محصولِ: ایران

سالِ تولید: 1368

مدّت: 117 دقیقه

 

پلاتِ فیلمِ سینمائیِ هامون

حمیدِ هامون خواب می‌بیند که در ساحلِ دریاست و با جماعتی متشکّل از آشنا و غریبه به سوئی می‌رود. در این میان مهشید (همسرِ هامون) همراه با دبیری (وکیلِ هامون) مشغولِ صحبت است. تمامِ همکارانِ هامون هم حاضرند. جماعت به سمتِ تپّه‌ای می‌روند که بر فرازِ آن تصاویرِ ایشان رویِ پرده‌ای به نمایش در می‌آید. تصاویر قطع شده و عظیمی (صاحبخانۀ هامون) در هیئتِ یک دیو همراه با سه فرشته حاضر می‌شود. او مهشید را با خود می‌بَرد و هامون هراسان به دنبالِ آنها از تپّه بالا می‌رود. سپس به پائینِ تپّه بازگشته و موردِ حملۀ دکتر سماواتی (روانپزشکِ مهشید) قرار می‌گیرد. چند ضربه با گرز بر سرِ هامون فرود می‌آورَد که ناکام است. سنگی بزرگ را بلند می‌کند تا بر سرِ او بکوبد که هامون از خواب بیدار می‌شود.

   هامون در خانۀ دبیری سکنی گزیده تا از شرِّ مأمور و اطرافیان راحت باشد. او دچارِ اختلالات و سوءِظن‌هائی نسبت به اطرافیانش است. مثلاً گمان می‌کند که دستِ دبیری و مهشید در یک کاسه است تا او را مجبور به امضایِ حکمِ طلاق کنند.

   به گذشته بازمی‌گردیم؛ زمانی که هامون به همراهِ مهشید و فرزندشان به آپارتمانِ فردی به نامِ عظیمی نقلِ‌مکان می‌کنند. هامون که برایِ کمک به رفتگر از منزلِ خارج شده، در بازگشت به مستخدمشان که کلّی غذا و میوه همراه دارد برخورد می‌کند و همۀ آنها در راهرو پخش‌وپلا می‌شود. این موضوع دعوائی شدید میانِ هامون و همسرش را موجب می‌شود. مهشید بحثِ طلاق را پیش می‌کشد. هامون پرخاش کرده و بارِ سفر می‌بندد. در سفر به یادِ گذشته و رابطۀ خوب‌اَش با خانواده‌اش می‌افتد. او ریشۀ اختلافاتِ فعلی را مربوط به زمانی می‌داند که مهشید نزدِ روانپزشکی به نامِ دکتر سماواتی رفت.

   به گذشته‌ای دورتر بازمی‌گردیم؛ مطبِ دکتر سماواتی. مهشید از اختلافاتش با هامون می‌گوید و از اینکه این رابطه بر اساسِ یک کلیشه رقم خورده: پدری که می‌خواهد دخترش با یک پسرِ پولدار ازدواج کند، امّا دختر رضا نداده و با فردی متفاوت آشنا می‌شود. فردی دارایِ معلوماتِ فراوان، دست‌به‌قلم، کنجکاو، پرشور و اهلِ پرسش.

   به گذشته‌ای باز هم دورتر بازمی‌گردیم؛ زمانِ آشنائیِ هامون و مهشید که پر است از تبادلِ معلومات، خوشگذرانی‌ها و لحظاتِ شیرینی که صرفاً بر اساسِ اشتراکات شکل گرفته و اختلافات هنوز مجالی برایِ بروز ندارند.

   از آنجا به مطبِ دکتر سماواتی می‌رویم. مهشید دربارۀ ریشۀ اختلافاتش با هامون صحبت می‌کند و از شبی می‌گوید که هامون او را به بهانۀ دیرآمدنش تنبیه کرده. این خشونتِ به زعمِ مهشید بی‌دلیل، پایه‌هایِ رابطۀ آنها را لرزانده است.

   هامون دلایلِ زیادی برایِ اختلاف با مهشید دارد. مهشید ولخرج است؛ مهشید هوس‌هایِ آنی و زودگذر دارد؛ مهشید بی‌نظم است؛ و... ضمناً هامون نیز دچارِ مشکلاتِ فکریِ زیادی است که این مشکلات به این مسائل دامن زده و اختلافات را عمیق‌تر می‌کند.

   به زمانی جلوتر سرک می‌کشیم؛ هامون به سراغِ پسرخالۀ روانشاس‌اَش می‌رود و وی او را از ساخت‌وپاختِ مادرِ مهشید و عظیمی (صاحبخانه) مطّلع می‌کند. این دو که در زمینۀ ساختِ مسکن شریکِ یکدیگرند، بنا دارند تا پس از اینکه مهشید توانست طلاقش را بگیرد، او را به عقدِ عظیمی درآورند. آنها خواسته‌اند تا هامون را دیوانه‌ای جلوه دهند که جای‌اَش در تیمارستان است. هامون که از این موضوع حسابی برآشفته، به خانه می‌رود. با همسرش درگیر می‌شود و باز راهیِ سفر می‌شود. به خانۀ دوست و مرادش علیِ عابدینی می‌رود، امّا خبری از او نیست. به بقعۀ شاهزاده ابراهیم می‌رود و خاطرات‌اَش با علیِ عابدینی زنده می‌شود: گفتگو دربارۀ ترس و لرزِ کیرکگور و موضوعِ آن، یعنی داستانِ ابراهیم و اسماعیل. این سؤال برایِ او مطرح است که چرا ابراهیم را «پدرِ ایمان» می‌دانند؟

   این بار هامون را در محلِّ کارش می‌بینیم که دارد خوابِ چند شبِ پیش‌اَش را یادداشت می‌کند. خواب دیده که در یک سردابۀ قرونِ وسطائی مجروحی بر تخته سنگی خوابیده و جرّاحان و پرستاران دورِ او حلقه زده‌اند. با هامون واردِ دنیایِ چند شبِ پیش می‌شویم که حجله‌ای برایِ او به‌پا کرده‌اند و وی پس از عبور از آن، به سردابه‌ای وارد می‌شود که خودش در آن رویِ تختی خوابیده و دبیری و مهشید و سایرین در حالِ جرّاحیِ او هستند.

   روزِ دادگاه فرا می‌رسد و دبیری و هامون به دادگاه می‌روند. مهشید تقاضایِ طلاق دارد، امّا هامون علیرغمِ اصرارِ دبیری زیرِ بار نمی‌رود. دوباره به سفر می‌رود و در راه علیِ عابدینی را در اتومبیلی که در کنارش در حرکت است، می‌بیند. علی را تعقیب می‌کند و نهایتاً به‌خاطرِ تصادفی که می‌کند، علی را گم کرده و از دیدار با او بازمی‌ماند.

   سپس به خانۀ مادرِ مهشید می‌رود و ماجرایِ عظیمی را برایِ او تعریف می‌کند. مادرِ مهشید اصرار دارد که حمید و مهشید باید از هم جدا شوند، ولی هامون زیرِ بار نمی‌رود. مادرِ مهشید چک می‌کشد تا بتواند وی را با پول راضی کند که هامون راضی نمی‌شود. مجدّداً به خانۀ علیِ عابدینی سر می‌زند. خبری از او نیست، امّا نامه‌ای برایش گذاشته. از همان‌جا به خانۀ کودکی‌اش سر می‌زند که در آن مادربزرگش به او نماز خواندن را یاد می‌داد. می‌خواهد تفنگی را از آنجا با خود ببرد. سری هم به مادربزرگ می‌زند که مانند هامون دیگر ایمانش را از دست داده و نیز حسابی پیر و علیل شده است.

   تفنگِ قدیمی را برداشته و به قصدِ جانِ مهشید پناه می‌گیرد. مهشید او را می‌بیند. تیرش به خطا می‌رود و از مهلکه می‌گریزد. حسابی درمانده شده و از خدا می‌خواهد که همانطور که برایِ ابراهیم معجزه‌ای فرستاد، برایِ او نیز چنین کند.

   سرانجام علیِ عابدینی را در ساختمانی در حالِ کار پیدا می‌کند، امّا دلیلی و حرفی ندارد که با او رودررو شود. پس باز هم سفر می‌کند و این بار به ساحلِ دریا می‌رود و شروع به کندنِ قبری برایِ خود می‌کند. صاحبِ آن زمینِ ساحلی سرمی‌رسد و جرّوبحثِ آنها به اینجا ختم می‌شود که هامون به ستوه آمده و دیوانه‌وار به دریا می‌زند. ماهیگیران او را با تور از آب می‌گیرند و فضائی به‌مانندِ کابوسی که هامون در ابتدایِ فیلم دیده بود، ساخته می‌شود. دبیری این‌بار از او می‌خواهد که زنش را طلاق ندهد. سوروساتی به‌پا کرده‌اند. مادرِ مهشید به او مهربانی می‌کند. عظیمی تمامِ شایعاتِ گذشته را انکار می‌کند. مهشید در کنارِ او بر سفرۀ عقد می‌نشیند و ناگهان بادِ شدیدی همه‌چیز را به هم می‌ریزد و کابوس تمام می‌شود.

   علیِ عابدینی هامون را از آب می‌گیرد.

 

کلّیاتی دربارۀ ترس و لرز

ترس و لرز مهمترین اثرِ سورِن کیرکگور (1855-1813) فیلسوفِ دینی و پیشگامِ مکتبِ اگزیستانسیالیسم است. وی اعتقاد داشت همین یک اثر کافی است تا نامِ او جاودانه شود، و چنین نیز شد.

همان‌طور که ژان وال گفته است، مسائلِ اصلیِ کیرکگور در ترس و لرز مربوط به رابطۀ وی با امرِ واقع  و نیز رابطۀ وی با زمان است. این دو مسئله با یکدیگر و با زندگیِ کیرکگور پیوندی فشرده دارند. «این دو مسئله ارتباطشان با این زندگی، با فردی که او بود، به این معناست: آیا می‌توانستم با نامزدم ازدواج کنم؟ آیا بایستی با او ازدواج می‌کردم در حالی که خدا از من، اگرچه نه یک برگزیده، لااقل فردی تنها، متفاوت با دیگران ساخته بود، در حالی که ازدواج می‌توانست برایِ او یک بدبختی باشد؟ آیا باید با او ازدواج می‌کردم درحالی‌که در خودم غیر از احساس‌هایِ مذهبی‌اَم احساس‌هایِ دیگری نیز که همیشه بر آنها چیره نیستم و مرا می‌ترسانند حس می‌کردم؟ و سرانجام آیا باید با او ازدواج می‌کردم درحالی‌که عمیقاً احساس می‌کردم که در همان حال که او زنِ من می‌شود، دیگر آن دخترِ جوانِ ایده‌آلی که دوست‌اَش می‌داشتم نیست و در واقعیت جای می‌گیرد، درحالی‌که فقط خاطره‌اش برایم گرانبها باقی خواهد ماند، درحالی‌که او برایم گرانبها باقی خواهد ماند، امّا فقط در گذشته؟» (کیرکگور، 9:1388)

«کیرکگور می‌کوشد خصلتِ اصیلِ لحظۀ نخست، لحظۀ آغازین را بازیابد؛ او می‎خواهد دخترِ جوان را، نامزد را در ورایِ زن، از نو کشف کند.» (همان، 9) او فراتر از احساس و اراده عمل می‌کند. این‌گونه می‌تواند به ورایِ اخلاق پای بگذارد.

بنیانِ کتابِ ترس و لرز بر داستانِ ابراهیم و فرزندش اسحاق است. کیرکگور در سرآغازِ اثرش داستانِ مذکور و روندِ رسیدن به لحظۀ قربانی کردنِ اسحاق را با سه احتمال روایت می‌کند و می‌گوید که اینها تنها مشتی از خروار هستند. سپس مدیحه برایِ ابراهیم را آغاز می‌کند تا زمینۀ طرحِ مسائلِ ابراهیم را فراهم آورد. و نهایتاً مسائلِ ابراهیم با پیشگفتاری مطوّل به بحثِ او در پایانِ سخن منتهی می‌شود:

مسئلۀ یکم: آیا تعلیقِ غایت‌شناسیِ امرِ اخلاقی ممکن است؟

مسئلۀ دوّم: آیا تکلیفی مطلق در برابرِ خدا وجود دارد؟

مسئلۀ سوّم: آیا ابراهیم در پنهان داشتنِ مقصودش از سارا، از العازر و از اسحاق اساساً قابلِ دفاع است؟

ابراهیم به‌فرمانِ خدا تصمیم به قتلِ فرزندش می‌گیرد. قتل یک عملِ غیرِاخلاقی است و اگر اسحاق کشته نمی‌شود، این به‌دلیلِ لطفِ خداست. ابراهیم به‌واسطۀ ایمان، اخلاق را معلّق کرده و از آن فراتر می‌رود. امّا کیرکگور ضمناً هگل را محکوم می‌کند که چرا ابراهیم را «پدرِ ایمان» خوانده است، «زیرا با این عملِ اخیر هم ابراهیم و هم ایمان را محکوم کرده است.» (همان، 96) همچنین وی ایمان را دارایِ پارادوکسی می‌داند که در وظیفه‌ای مطلق نسبت به خداوند وجود دارد، زیرا در این رابطه تکلیفِ فرد به گونه‌ای مطلق با «مطلق» رابطه پیدا می‌کند و اگر بگوئیم عشقِ به خدا تکلیفی مطلق تلقّی می‌شود، آن‌گاه اخلاق به نسبی تنزّل می‌یابد. باید عشق راهی پیدا کند تا شهسوارِ ایمان بیانی مخالف با این موضوع بیابد. (همان، 97) شهسوارِ ایمان همان کسی است که بارِ این پارادوکس را به‌دوش می‌کشد. «وظیفۀ مطلق می‌تواند به عملی منجر شود که اخلاق آن را منع کرده است، امّا به‌هیچ‌وجه نمی‌تواند شهسوارِ ایمان را از دوست‌داشتن باز دارد. این آن چیزی است که ابراهیم نشان می‌دهد.» (همان، 101) ابراهیم اگر اسحاق را دوست نداشته باشد، باید مطمئن باشد که خدا این قربانی را از او نخواسته است.

کیرکگور در این اثر بیش از هر چیز به اضطراب اشاره دارد و معتقد است راویانِ داستانِ ابراهیم اضطراب را از این داستان حذف کرده‌اند. (همان، 52) همین اضطراب است که تمِ اصلیِ آثارِ ابزورد را فراهم آورده است. ایمانی که در نظرِ اوست تنها به لطفِ محال انجام می‌گیرد، امّا به‌گونه‌ای که انسان متناهی را نباخته و آن را کاملاً به‌دست آورد. وی شرطِ به‌دست آوردن را گذشتن می‌داند و معتقد است که ابراهیم با ایمانش از اسحاق دست نکشید، بلکه او را به‌دست آورد. با ایمان، آری با ایمان، او را به برکتِ محال به‌دست خواهی آورد. «برایِ این کار شور لازم است. هر حرکتِ نامتناهی با شور بر می‌آید و هیچ تعمّقی نمی‌تواند حرکتی ایجاد کند.» (همان، 68) «ترکِ نامتناهی واپسین مرحلۀ پیش از ایمان است، چنان‌که هرکس که این حرکت را انجام نداده باشد، ایمان ندارد؛ زیرا فقط در ترکِ نامتناهی است که من از ارزشِ نامتناهیِ خویش آگاه می‌شوم و فقط آن‌گاه است که سؤالِ به‌چنگ آوردنِ زندگیِ این جهان به‌لطفِ ایمان می‌تواند در بین باشد.» (همان، 73) ایمان ترک را پیش‌فرض می‌گیرد. «برایِ ترک، ایمان لازم نیست، زیرا آنچه در ترک به‌دست می‌آوریم آگاهیِ ابدیِ من است و این حرکتی صرفاً فلسفی است که هرگاه لازم باشد، جرأتِ انجامِ آن را دارم و می‌توانم خود (:کیرکگور) را برایِ آن تربیت کنم.» (همان، 75)

به‌زعمِ کیرکگور هیچ عملی با تفکّر آغاز نمی‌شود. نیز معتقد است که «تنها طبایعِ پست قانونِ اعمالشان را در مردمانِ دیگر می‌جویند و مقدّماتِ اعمالشان را در دیگران جستجو می‌کنند.» (همان، 71) «ایمان درست از همان‌جائی آغاز می‌شود که عقل پایان می‌یابد.» (همان، 81)

/ 59 نظر / 147 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سید مجسن باقری

خیلی شبیه نقد فراستی به هامون است و در کل من هم هامون رو دوست ندارم

مینا

ببییسسبلبلی[گریه]

سارا و دارا

یه توژ دارم قلقلیه [اوغ]

سارا و دارا

[اوغ]

بیست من

[قلب] یه توژ دارم قلقلیه[گل][زبان]

[خداحافظ][خداحافظ][خداحافظ][وحشتناک]

[خداحافظ][خداحافظ][خداحافظ][وحشتناک]

ههه

[رویا][تماس][وحشتناک]

دارا[خوشمزه][شرمنده]

نقد جالبی بود