غریق

من از ترسِ آن لکاتۀ هرجائی بود که تو را بوسیدم

اخم نکن

بنشین

انگشتِ اشاره‌ام را تدبیرِ بودنت کن

بمان

همین‌جا

اینجا

درست رویِ سوّمین بندِ انگشتم

آن شب که آن لکّاتۀ کمرباریک در تاریک روشنِ حضورت به من پا داد

من دستِ تو را گرفتم

بردم

غرق در بوسه شدی

مُردم

هـ. ز.ز.

1389/3/11

/ 24 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شوکا

غرق در لذت شدیم مردیم!

پری

من از ترس آن لکاته بود که تو را بوسیدم کاش... کاش نمی ....

بی پدر خودشیفته

من درگیر اون ... درست روی سومین بند انشگتت ... شدم. منو به فکر فرو برد داداش. و آن روح هرجایی که در حضور زن قدیسه به تو پا داد. اینکه انگار هر زنی ترکیبی از هر دو هست. بوی بوف کور رو می داد. ایجازش و خلوصش رو دوست داشتم. راستی اگه دوست داشتی گاهی روی ایمیلم برام شعراتو بفرست. چون انگار اینجا کم شعر می ذاری. خشونت کارهاتو دوست دارم.

نیلوچه

در تاریک روشنِ حضورت به من پا داد! من عاشق پارادوکسم اونم اینجوریش ! ببین خیلی قشنگ بود .. یه حس یخ و گرم دلچسب داشت ! یه جوری خشن و اینا ! من ندیدم این آپ تو یا سند نکردی !؟

فرنوش

[لبخند]

فرنوش

دلم برا شعرات تنگ شده بود ... چقدم خوب بود

دلا

کی؟کجا؟چه وقت؟ به منم بگو واسه کی میمیری جیگر

ماهی

مردم....مردم نیست ها... مردم....یعنی نفله شدم ....میدونیمه نفله شدن چیه؟[گریه] یه چیری تو مایه های این

درود بر تو نمایشنامه ی فروغ رو خیلی دوست داشتم